همچو خورشيد بذرات جهان قسمت كن گر نصيب تو ز گردون همه يك نان باشد .
صائب .
همچو خور گر به خود آتش نزنى گر شوى صبحدم خوش نزنى .
جامى .
نظير :
دلى كز سوز دل تابى ندارد * اگر آبش چكد آبى ندارد .
وحشى .
همچو درياست شاه خسپرور گهرش زير پاى و خس بر سر .
( . . . خار بن گرچه رست و بالا كرد * سر او را سپهر و الا كرد
تو طمع زو مدار ميوه و گل * يار بد هست بابت سر پل
نه از او ميوه خوب و نى سايه * نه از او سود خوش نه سرمايه . )
سنائى .
همچو درياست صحبت اشرار كه بود ايمنى او بكنار .
مكتبى .
رجوع به : آلو چو بآلو . . . ، شود .
همچو ديده بسوى خويش مبين خويش را از دگران بيش مبين .
جامى .
نظير :
از مردمك ديده ببايد آموخت * ديدن همه كس را و نديدن خود را .
خواجه .
عبد اللّه انصارى . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
همچو زر خلاص كى باشد جبهء نقرهاى كه درگاه است .
سيف اسفرنگ .
رجوع به : نه هركه آينه . . . ، شود .
همچو شترمرغ مباش .
نفايس الفنون . رجوع به : مثل شترمرغ ، شود .
همچو كتابيست جهان جامع احكام نهان جان تو سردفتر آن فهم كن اين مسئله را .
مولوى .
همچو گور كافران بيرون حلل و اندرون قهر خدا عز و جل .
رجوع به : ظاهرش چون گور . . . ، و رجوع به : پيش رو خاله . . . ، شود .
همچو ما روزگار مخلوق است گله كردن ز روزگار چراست .
مسعود سعد . رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .
هم حلواى مردههاست هم خورش زندهها .
هم خدا را مىخواهد هم خرما را .
نظير :
دين و دنيا بهم نيايد راست .
نظامى .
گفتند خربزه ميخواهى يا هندوانه گفت هردوانه .
هم خرما هم ثواب .
نظير : هم فال و هم تماشا : هم زيارت هم تجارت . و رجوع به :
بيك گز دو فاخته . . . ، و رجوع به : چه خوش بود كه برآيد . . . ، شود .