رجوع به : الارواح جنود . . . ، شود .
هليله كو بزفتى خون دل رفت شود خرماى تر چون با عسل خفت .
امير خسرو . رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . شود .
هما خطتا اما اسارو منة و اما دم و القتل بالحر اجدر .
از نفثة المصدور زيدرى .
رجوع به : يك مرده بنام . . . ، شود .
هم آش معاويه را مىخورد هم نماز على را ميخواند .
الصلاة خلف على اتم و طعام معاوية ادسم و التل يوم الحرب اسلم . ابو هريره .
رجوع به : پلوى معاويه چربتر است ، شود .
همآشيان نشود شير شرزه با روباه .
اگرچه فضلهء صيدش خورد بشام و سحر . . . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
هما كفرسى رهان .
نظير : مثل دو اسب كالسگه .
همان آب است اگر كوبى هزاران بار در هاون .
يگانه عالمى باللّه چگويم بيش از اين زيرا . . . )
سنائى .
همان آب رنگين بنزديك من به از آنكه نفرين كند پيرهزن .
فردوسى .
رجوع به : مى لعل خور . . . ، شود .
همان آش است و همان كاسه .
تمثل . جمعى بر دار فنا برآمدند و بعضى را بكشتند .
و بسوختند و با فقير نيز همين آش در كاسه است . عين القضاة همدانى .
همانا كه تنها بداور شده است .
به پيروزى خود دلاور شده است . . . )
فردوسى .
رجوع به : هركه تنها بقاضى . . . ، شود .
همان از تن خويش نابوده سير نيايد كسى پيش درنده شير .
فردوسى .
نظير : صيد را چون اجل آيد سوى صياد رود .
يكى داستان زد هژبر ژيان * كه چون بر گوزنى سر آيد زمان
زمانه بر او دم همىبشمرد * بيايد كه بر شير نر بگذرد .
فردوسى . بخت چون با گلهء رنگ برآشوبد سرنگون پيش پلنگ افتد رنگ از شخ . ناصر خسرو .
رنگ آن روز غمى گردد و بى رنگ شود * چون بر آرامگه شير بگرد آيد رنگ .
فرخى . و رجوع به : اشتر چو هلاك . . . ، شود .
همان است گيتى و يزدان همان دگرگونه مائيم و گشت زمان نه آشوب گيتى بهنگام تست كه تا بد هميدون بد است از نخست .
اسدى . رجوع به : اين همان چشمهء . . . ، شود .
همان بر كه كشتى همان بدروى .
دگر گفت چون پيش داور شوى . . . )
فردوسى .