آن كليچه بر زمين افكند سگ * تا بگيرد ماه بر گردون به تك
چون بسى تك زد ندادش دست ماه * بازپس گرديد و بازآمد به راه
آن كليچه جست بسيارى نيافت * بار ديگر رفت و سوى مه شتافت
نه كليچه دست ميدادش نه ماه * از سر ره ميشدى تا پاى راه
در ميان راه حيران ماندهاى * گم شده نه اين و نه آن ماندهاى .
عطار .
رجوع به : كليچه ميفكن كه نرسى به ماه ، و رجوع به : از آنجا رانده . . . ، شود .
هماكنون ترا اى نبرده سوار پياده بياموزمت كارزار .
فردوسى .
بيت را غالبا حريفان قمار بمزاح چون حماسهاى خوانند .
هم بچنبر گذار خواهد بود اين رسن را اگرچه هست دراز .
( زندگانى چه كوته و چه دراز * نه به آخر بمرد بايد باز ؟ . . . )
رودكى .
نظير :
گر تو قمر شوى سفر تو بر وزن است * ور تو رسن شوى گذر تو بچنبر است .
كافى بخارى .
هم بفرمان تواند ارچه بزرگند شهان * هم بچنبر گذرد گرچه دراز است رسن .
قطران .
رسن را اگر چند باشد درازى * سرانجام خواهد گذشتن بچنبر .
امير معزى .
رجوع به : رسن را گذر . . . ، شود .
هم بلاهوتش خورد هم بناسوتش .
در شدت محاصرهء قسطنطنيه آنگاه كه تسخير عاصمهء روم شرقى مسلم بود ، جاسوسان ، محمد دوم را آگاهى بردند كه در شهر انقلابى عظيم است چه كشيشان و بالتبع ديگر مردمان در مسئلهء كلامى بر دو بخش شده و هماكنون امپراطور و ساير سران در كليساى قديس صوفى گرد آمدهاند و بحث مىكنند كه زخم وارد بر مسيح آيا بر جنبهء لاهوت آنحضرت خورده يا ناسوت او . محمد در حال تيرى از توپى سنگين به همان كليسا گشاد داد و چون اصابت كرد گفت . . .
همپيشه همپيشه را دشمن دارد .
جامع التمثيل . نظير : همكار همكار را نميتواند ديد
همت آنست كز آوازهء احسان گذرد هركه اين باديه را طى نكند حاتم نيست .
صائب .
رجوع به : آفة السماح . . . ، شود .
همت از تو قوت از خدا .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
همت اگر سلسلهجنبان شود مور تواند كه سليمان شود .
وحشى .
رجوع به : آسان گردد بر آنچه . . . ، شود .
همة العلماء الدراية و همة السفهاء الرواية .
انس ابن مالك .
همت المرء قيمته .
على عليه السلام .
همت بلند دار كه مردان روزگار از همت بلند به جائى رسيدهاند .
نظير :
هركه را شد همت عالى پديد * هرچه جست آن چيز شد حالى پديد .
عطار .