تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1983

مساهمون:

ص١٩٨٣
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه‌ايم . مولوى . نظير :
عطار روح بود و سنائى دو چشم او * ما از پى سنائى و عطار آمديم .
مولوى . و رجوع به : العشق خراسانى . . . ، شود .

هفت قرآن در ميان .

رجوع به : هفت كوه . . . ، شود .

هفت كفن پوساندن .

دير زمانى پيش مرده بودن .

هفت كوه در ميان .

عبارت . تعويذ گونه‌ايست كه پيش از نام بردن مصيبت يا درد و رنجى صعب گويند . تمثل :
پيش بيمار هم‌نفس با مرگ * گشته ريزان ز باغ عمرش برگ او كشيده ز هفت اعضا جان * تو همىگوى هفت كه بميان در ميان ار هزار كه باشد * مرگ يكدم چو كاه برپا شد .
سنائى . نظير : هفت قرآن در ميان . گوش شيطان كر . حاشا لمن يسمع . دور از جناب . دور از حضار . خطاب قرينهء استثناست . به ديوار ميگويم .

هفت و نه كردن .

هفت و نه بمعنى هر هفت است كه حنا و وسمه و سرمه و سرخى و سفيد آب و زرك و غاليه باشد و نه زينت كه سرآويز ز گوشواره و سلسله و حلقهء بينى و گلوبند و بازوبند و دست‌برنجن و انگشتر و خلخال است . نقل از برهان قاطع . مثال :
عروس دولت تو باد هفت و نه كرده * به بام قصر جلال تو تا ابد مسكون .
عميد .
هفت و نه اين صنم عشوه‌ساز * عقل‌فريب آمد و برنانواز .
امير خسرو .
هفت بكر از درون نه پرده * در پس پرده هفت و نه كرده .
امير خسرو . نظير : هر هفت كردن . بهفت قلم آراستن . هفت در هفت كردن .

هلاك المرء فى العجب .

نيستى مرد در برتنى و خويشتن‌بينى اوست .

هلاك مور از پر است .

تمثل :
بىخرد را بد است علم و هنر * زانكه باشد هلاك مور از پر .
رجوع به : مور همان به كه نباشد . . . ، شود .

هلاك نفس خوى زشت نفس است

. . . نكو زد اين مثل را هوشيارى * كفن بر تن تند هر كرم پيله برآرد آتش از خود هر چنارى . )
عطار . رجوع به : آتش چنار از چنار است ، شود .

هلاك و اجل مورچه بال و پر اوست .

دشمن خواجه ببال و پر مغرور مباد كه . . . )
فرخى . رجوع به : مور همان به كه . . . ، شود .