رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود .
هست هر اسبى طويلهء او جدا .
منهزم گردند بعضى زين ندا . . . )
مولوى . رجوع به :
كلم الناس . . . ، و رجوع به : هر مرغى جدا دارد . . . ، شود .
هست هر جفتى ز عالم جفت خواه راست همچون كهربا و برك كاه .
مولوى .
رجوع به : لا رهبانية فى الاسلام ، شود .
هستى مىآرد مستى .
تمثل :
ز آنكه هستى سخت مستى آورد * عقل از سر شرم از دل ميبرد
صد هزاران قرن پيشين را همين * مستى هستى بزد ره در كمين
شد عزازيلى از اين مستى بليس * كه چرا آدم شود بر من رئيس
خواجهام من نيز خواجهزادهام * صد هنر را قابل و آمادهام
در هنر من از كسى كم نيستم * تا به خدمت پيش دشمن بيستم .
مولوى .
رجوع به : ان الانسان ليطغى ، شود .
هشت حرف است آنكه اندر فارسى نايد همى تا نياموزى نباشى اندر اين معنى معاف بشنو از من تا كدام است آن حروف و يادگير ثا و حا و صاد و ضاد و طا و ظا و عين و قاف .
( . . . چار ديگر خاص باشد در زبان پارسى * برشمارم بر تو يكيك پ و چ و ژ و گاف . )
هشتش گرو نه بودن .
نظير : غداؤه مرهون بعشائه . كردى خوردى .
هشيار را خطاست بمست خراب بحث .
اى كاتبى ملاف بآهوى او ز سحر . . . )
كاتبى .
رجوع به : از مست سخن . . . ، شود .
هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب بهتر ز طاعتى كه ز روى ريا كنيم .
سعدى . نظير : گناه كردن پنهان به از عبادت فاش .
هفت آمد حرف استعلا بدانش بىخلاف خا و صاد و ضاد و طا و ظا پس آنگه عين و قاف
هفت خانه بيك ديك محتاج شدن .
همهء مردمان شهر يا ديهى فقير شدن .
هفت خم خسروى .
نقدينهء بسيار .
هفت دريا سبو نميدارد .
همتت در جهان نمىگنجد . . . )
خاقانى . رجوع به : گر بريزى بحر را در . . . ، شود .