گرچه عنقا را نگيرد هيچ باز صيد گير * باز كز دست تو پرد صيد او عنقا بود .
معزى .
سگ كه شد منظور نجم الدين سگانرا سرور است . امير على شير .
مگو از هيچ نوعى پيش زن راز كه زن رازت بگويد جمله سر باز .
عطار .
مگو اسرار با جهال مغرور كه باشد دار جايت همچو منصور .
ناصر خسرو .
مگو ديو اندر زمانه كم است بسى ديو در پيكر مردم است .
مرحوم اديب .
رجوع به : اى بسا ابليس . . . ، شود :
مگو زبان فرنگى بگو زبان دگر .
ايا فرنگى خورشيد چهرهء چالاك * خليفه لفظ شما را نميكند ادراك
سرم فداى تو اى ايلچى خجسته سير . . . )
از تعزيهء ورود بشام خطاب وزير يزيد بفرستادهء فرنك . كودكان بمزاح براى ايهامگونهاى كه در آن است به كسى كه با زبانى اروپائى سخن كند ، گويند .
مگو مدح خود و عيب دگر كس وگر گويد كسى گو زين سخن بس .
ناصر خسرو . نظير : مدح خود كردن پنبه جاويدان است .
مگو مرد صد كشتم اندر نبرد يكى زنده كن تات خوانند مرد
( درختى كه عمرى برآمد بلند * توان در يكى لحظه از بيخ كند
چو بر خود ندارى روا نشترى * مكش تيغ بر گردن ديگرى
نسوزد كسى را تب ديگران * مگر پشت دستى كه سايد بر آن
بهر جانور زخم جانى مزن * چو جانى تو خود تا توانى مزن . )
امير خسرو .
رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
مگو ناخوش كه پاسخ ناخوش آيد بكوه آواز خوش ده تا خوش آيد .
ناصر خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مگو هالو ندانست دوشابت بىمزه بود .
لرى آب تغار پارهدوزيرا كه عادتا چرمهاى كهنه در آن آغارند بديد و پنداشت دوشاب است چند شاهى بداد و كاسهاى از آن بستد و نان در آن اشكنه كرد و چون تمام بخورد لخت دوز را گفت . . .
مگوى آنچه هرگز نگفته است كس به مردى مكن باد را در قفس .
فردوسى .
مگوى آن سخن كاندر آن سود نيست كز آن آتشت بهره جز دود نيست .
فردوسى .
رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود .