تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1980

مساهمون:

ص١٩٨٠
رجوع به : زخم زبان . . . ، و رجوع به : جراحات . . . ، شود .

هست جاى عيسى آسمان و جاى طوطى شاخسار .

شاعران را از شمار راويان مشمر كه . . . )
سنائى .
هست چون مار گرزه سيرت دهر از برون نرم و از درون پر زهر . سنائى .
هست چون نورسته نى مرد هنرمند از قياس تا فزونتر مىشود بند دگر ميزايدش . از تاج المآثر .
هست حربا را ز نادانى خيال كافتاب از بهر او كرد انتقال . عطار . نظير :
مگس پنداشت كان قصاب دمساز * براى او در دكان كند باز .
عطار . و رجوع به : جهان در جنب اين . . . ، شود .
هست حقا بر اين فكنده بساط بهتر از بال مرغ بال نشاط . رشيد ياسمى .
هست حيوانى كه نامش اسغر است « 1 » كو به زخم چوب زفت و لمتر است تا كه چوبش ميزنى به مىشود او ز زخم چوب فربه مىشود . مولوى .

هست در خندهء افعى خطر مار افساى .

سر فرود آرد تيغ تو عدو را ليكن . . . )
سيف اسفرنگ .
هست در گيتى سليمان صد هزار يك سليمان را نگين جستيم و نيست .
هست در قرب همه بيم زوال نيست در بعد جز اميد وصال .
( محنت قرب ز بعد افزون است * جگر از محنت قربم خون است . . . )
جامى . رجوع به : هست در وصل . . . ، شود .

هست در وحدت فراهمتر خيال

. . . اى دل از تنها بدن چندين منال . )
مرحوم اديب . رجوع به : السلامة فى الوحدة ، شود .

هست در وصل ولى بيم فراق

نيست در هجر جز اميد وصال . . . )
نظير :
حلال كردم بر خويشتن فراق حرام * حرام كردم بر خويشتن وصال حلال كه در وصال بود انده از نهيب فراق * كه در فراق بود شادى از اميد وصال .
قطران .
هست زير فلك گردنده قانع آزاده و طامع بنده . جامى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .

هست سرمايهء احراق جهانى شررى .

بد اندك مشمر خوار كه بسيار شود . . . )
ابن يمين .
هامش
( 1 ) اسغر خارپشت است .