رجوع به : زخم زبان . . . ، و رجوع به : جراحات . . . ، شود .
هست جاى عيسى آسمان و جاى طوطى شاخسار .
شاعران را از شمار راويان مشمر كه . . . )
سنائى .
هست چون مار گرزه سيرت دهر از برون نرم و از درون پر زهر .
سنائى .
هست چون نورسته نى مرد هنرمند از قياس تا فزونتر مىشود بند دگر ميزايدش .
از تاج المآثر .
هست حربا را ز نادانى خيال كافتاب از بهر او كرد انتقال .
عطار .
نظير :
مگس پنداشت كان قصاب دمساز * براى او در دكان كند باز .
عطار .
و رجوع به : جهان در جنب اين . . . ، شود .
هست حقا بر اين فكنده بساط بهتر از بال مرغ بال نشاط .
رشيد ياسمى .
هست حيوانى كه نامش اسغر است « 1 » كو به زخم چوب زفت و لمتر است تا كه چوبش ميزنى به مىشود او ز زخم چوب فربه مىشود .
مولوى .
هست در خندهء افعى خطر مار افساى .
سر فرود آرد تيغ تو عدو را ليكن . . . )
سيف اسفرنگ .
هست در گيتى سليمان صد هزار يك سليمان را نگين جستيم و نيست .
هست در قرب همه بيم زوال نيست در بعد جز اميد وصال .
( محنت قرب ز بعد افزون است * جگر از محنت قربم خون است . . . )
جامى . رجوع به :
هست در وصل . . . ، شود .
هست در وحدت فراهمتر خيال
. . . اى دل از تنها بدن چندين منال . )
مرحوم اديب . رجوع به : السلامة فى الوحدة ، شود .
هست در وصل ولى بيم فراق
نيست در هجر جز اميد وصال . . . )
نظير :
حلال كردم بر خويشتن فراق حرام * حرام كردم بر خويشتن وصال حلال
كه در وصال بود انده از نهيب فراق * كه در فراق بود شادى از اميد وصال .
قطران .
هست زير فلك گردنده قانع آزاده و طامع بنده .
جامى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
هست سرمايهء احراق جهانى شررى .
بد اندك مشمر خوار كه بسيار شود . . . )
ابن يمين .
هامش
( 1 ) اسغر خارپشت است .