تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1981

مساهمون:

ص١٩٨١
نظير :
گرفتم سهل سوز عشق را اول ندانستم * كه صد درياى آتش از شرارى مىشود پيدا .
صائب . رجوع به : آتش اگر اندك است . . . ، شود .
هست شش حرف آنكه يكسر نيست در تركى زبان ايكه هستى اندر آئين عجم داناى فرس گر نميدانى بگويم با تو تعدادش كه هست حا و خا و ذال و ضاد و عين و آنگه فاى فرس .
هست صياد ار كند دانه نثار نى ز رحم و جود ، بل بهر شكار
هست گربه روزه‌دار اندر صيام خفته كرده خويش بهر صيد عام . مولوى .
هست طعن زبان بد گهران بدتر از ضرب خنجر بران . مكتبى . رجوع به : زخم زبان . . . ، شود .
هست عيان تا چه سوارى كند طفل بيك چوب و دو تا ريسمان . خاقانى . رجوع به : چون طفل نىسوار . . . ، شود .

هست عيسى مست حق خر مست جو .

هين بهر مستى دلا غره مشو . . . )
مولوى .

هست فرجام كسان پيدا هم از آغاز كار

. . . كه بود ممتاز نخل از نار بن پيش از ثمر . )
مرحوم اديب .
هست قاضى رحمت و دفع ستيز قطره‌اى از بهر عدل رستخيز
( . . . هم ترازوى حق است وكيل او * زان سوى حق است دايم ميل او مخلص است از مكر ديو و حيله‌اش * مأمن است از قيد ديو و قيله‌اش هست او مقراض احقاد و جدال * قاطع جنگ دو خصم و قيل و قال چون ترازو ديد خصم پر طمع * سركشى بگذارد و گردد تبع ور ترازو نيست گر افزون دهيش * از قسم راضى نگردد ز ابلهيش . )
مولوى .

هست گنجى نهان بهر كنجى

. . . تو نيارى در اين ميان گنجى . )
اوحدى . نظير : دنيا خالى نيست .
هست مامات اسب و بابا خر تو مشو تر چو خوانمت استر . سنائىتر شدن . از جاى بشدن و برآشفتن باشد .
هست مهر زمانه با كينه سير دارد ميان لوزينه . سنائى .

هست ناپرهيزكارى مايهء هر مدبرى .

پاك يزدان گفت اللّه يحب المتقين . . . )
مرحوم اديب .
هست نيك‌وبد عالم همه پوست آنچه مغز است در او نام نكوست . جامى .