. . . * هزار بنده ندارد دل خداوندى
ترا اگر ملك چينيان بديدى روى * نماز بردى و دينار بر پراكندى
وگر ترا ملك هندوان بديدى موى * سجود كردى و بتخانههاش بركندى
بمنجنيق عذاب اندرم چو ابراهيم * به آتش حسراتم فكند خواهندى
ترا سلامت باد اى گل و بهار بهشت * كه سوى قبلهء رويت نماز خوانندى . )
شهيد بلخى .
و غزل را باسم عمارهء مروزى نيز ديدهام .
اشاره و تضمين :
خدايگانا اين داستان معروفست * كه كرد بنده بشعر خود اندرون تضمين
هزار بنده ندارد دل خداوندى * هزار كبك ندارد دل يكى شاهين .
مسعود سعد .
هزار كلاغ را يك كلوخ ( يا ) يك سنگ بس است .
جامع التمثيل .
هزار كيسه بدوزد يكى ته ندارد .
رجوع به : هزار قبا . . . ، شود .
هزارگونه ادب جان ز عشق آموزد كه آن ادب نتوان يافتن به مكتبها .
مولوى .
هزارگونه بلا و جفاست نامش يار .
مرا ز يار و ز كارش چه پرسى از حاصل . . . )
ظهير .
هزار مار خورده تا افعى شده .
بسى كارهاى زشت ورزيده است .
هزار نقش برآرد زمانه و نبود يكى چنان كه در آئينهء تصور ما است .
انورى .
هزار نكتهء باريكتر ز مو اينجاست .
هزار وعدهء خوبان يكى وفا نكند .
نظير : خوبى و وفا هردو بهم گرد نيايند . قطران .
ز وفا چشم نميدارم چون مىدانم * كه وفادارى در شيوهء خوبان عار است .
رضى الدين نيشابورى
روى دل از اين شاهد بد مهر بگردان * كانجا كه جمال است على القطع وفا نيست .
اثير اخسيكتى .
تو ميگوئى كه زين پس من وفا ورزم بلى خوبان * بگويند اين حكايتها و نتوانند ميدانم .
اوحدى .
وصلش اخسيكتى اميد مدار * كه وفا با جمال كم سازد .
اخسيكتى .
مرا اميد وفا داشتن ز تو خاميست * كه روى خوب و وفا هردو ضد يكدگرند .
اثير اومانى .
آفة المروة خلف الوعد .
هزبر جهانسوز و نراژدها ز دام قضا هم نيابد رها .
فردوسى .
رجوع به : اذا جاء القضاء . . . ، شود .
هزل آبت ز رخ فروريزد وز فزونيش دشمنى خيزد .
اوحدى .