است و بعضى هفتم را غاليه گفتهاند كه خوشبوى باشد و بعضى خال عارضى را كه از سرمه كنار لب يا رخسار گذارند . نقل از برهان قاطع . تمثل :
هر هفت كرده چرخ به راه تو آمده * در آرزوى آنكه در او بو كه بنگرى .
كمال اسمعيل .
خاقانيا عروس صفا را بدست فقر * هر هفت كن كه هفتتنان دررسيدهاند .
خاقانى .
هر هفت كرده پردگى رز بخرگه آر * تا هفت پردهء خرد ما برافكند .
خاقانى .
دولت مرا صباحكنان نوعروسوار * هر هفت كرده بر دل من هشت در گشاد .
خاقانى .
رخ هفت اختر اندر هفت پرده * بحسن آرايش هر هفت كرده .
امير خسرو دهلوى .
هفت گنبد چو خرگه زربفت * كرده چون هفت آسمان هر هفت .
امير خسرو .
برون آمد ز طرف هفت پرده * بنام ايزد رخى هر هفت كرده .
نظامى .
دوش از درم درآمد سرمست و بيقرار * همچون مه دو هفته و هر هفت كرده يار .
انورى .
شش بانوى پير كرده هر هفت * عالم به تو ديد هفت در هفت .
خاقانى .
سحرگه اين عروس هفت كرده * برون آمد بناز از پشت پرده .
وحيد .
دو هفته مانده كه هر هفت كرده فصل بهار * چو نوعروس درآيد زمانه را بكنار .
صبورى ملك الشعرا
شاهد عيد كه آن را مه نو ميگويند * كرده هر هفت بر اين طارم شش روزه در است .
مجير بيلقانى .
قرارم شد ز هفت اندام كو هر هفت ناكرده * ز هفتم پرده رخ بنمود گوئى نوبهار است اين .
خاقانى .
نظير : هفت و نه كردن . هفت در هفت كردن . بهفت قلم آراستن . آرايش كردن .
رجوع به : هفت و نه كردن ، شود .
هزاران نعمت و يك تندرستى .
رجوع به : نعمتان مجهولتان . . . ، شود .
هزار از بهر مى خوردن بود يار يكيرا بهر غم خوردن نگهدار .
رجوع به : اين دغل دوستان . . . ، شود .
هزار بنده ندارد دل خداوندى .
هزار كبك ندارد دل بكى شاهين . . . )
شهيد بلخى . رجوع به : هزار كبك . . . ، شود .
هزارت آفرين صد بارك الله .
هزار جوشن فولاد اگر بپوشى تو ز آه گرم فقيرى چو موم بگدازد .
خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : آنچه يك پيرزن . . . ، شود .
هزار چاقو بسازد يكيش دسته ندارد .
رجوع به : صد كوزه . . . ، شود .
هزار خار دهند آب از براى گلى .
ز هجر روى تو مژگان من هميشه تر است . . . )
شاهزادهء افسر .