با سفهسالارى بردع همىفرستاد بو اليسر گفت تا زمستان درنيايد نروم از آنكه آب و هواى بردع سخت بد است خاصه تابستان و در اين معنى سخن دراز گشت امير فضلون ويرا گفت چنين اعتقاد چرا بايد داشت كه . . . و نمرده است بو اليسر گفت چنان است كه خداوند ميگويد كس بىاجل نميرد و ليكن تا كسى را اجل نيامده باشد خود تابستان به بردع نرود . ) از قابوسنامه . رجوع به : مرگ ميخواهى برو بگيلان ، شود .
هرگز كى بود چون عيان اخبار .
خبر شنيدم از رستم و ز تو ديدم عيان و . . . )
مسعود سعد . رجوع به : آنجا كه عيان است . . . ، شود .
هرگز مشعبدى نبود چون پيمبرى .
او را پيمبرى دگرانرا مشعبديست . . . )
اديب صابر .
هرگز نباشدت ببد ديگران نظر در فعل خويشتن تو اگر نيك بنگرى .
اوحدى . رجوع به : همه حمال عيب . . . ، شود .
هرگز نبود ترك وفادار .
ما از تو وفا چشم نداريم از يراك * تركى تو و . . . )
سنائى . رجوع به : اترك التروك . . . ، شود .
هرگز نبوده است خردمند خاكسار .
اى بىخبر قبيلهء ما بس هنرورند . . . )
پروين .
هرگز نبود همچو پدر هيچ پسر .
پسر تو بمراد دل تو خواجه زياد * ورچه . . . )
فرخى .
هرگز نبينى زنى راىزن .
بكارى مكن نيز فرمان زن * كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : با زن در راز . . . ، و رجوع به : از مردم سرفراز . . . ، شود .
هرگز نخورد آب زمينى كه بلند است .
افتادگى آموز اگر طالب فيضى . . . )
پورياى ولى .
نظير :
كاكل از بالانشينى رتبهاى پيدا نكرد * زلف از افتاده حالى همنشين ماه شد .
انائى كه پر شد دگر كى پرد . التواضع شبكة الشرف . تاج المروة التواضع . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود .
هرگز نخيزد ز بيداد داد .
مبادا كه باشند يكروز شاد * كه . . . )
فردوسى .
هرگز نرود ز زعفران زردى .
اين عشق تو در من آفريدستند . . . )
سعدى .
هرگز نشد ببوى چو عنبر سير كنيت گرفت گرچه به بو العنبر .
( شاها ز من شنو سخن حكمت * نز شاعران ببويهء سيم و زر