از مكافات عمل . . . ، شود .
هركه همىخواهد از نخست جهان را دل بنهد كارهاى صعب و گران را
منوچهرى .
رجوع به ؛ از تو حركت . . . ، شود .
هركه يزدان برگزيدش برگزيده آن بود .
در شهنشاهى ترا يزدان ز عالم بر گزيد . . . )
معزى . نظير :
بزرگ آن نباشد كه شاه و سترگ * بزرگ آنكه نزديك يزدان بزرگ .
اسدى .
هركه يزدان را پرستد ناصرش يزدان بود .
خسرو مشرق كه يزدانش هميشه ناصر است . . . )
عنصرى .
هركه يك پيراهن بيش از تو دارد با او دست و گريبان مشو .
رجوع به :
پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
هركه يك مرغ كمتر دارد يك كيش پيش است .
نظير : هرچه بز كم اخاخ كم .
رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
هرگاه كه بينش تو گردد بكمال كورى خود آن زمان توانى ديدن .
( مىپندارى كه جان توانى ديدن * اسرار همه جهان توانى ديدن . . . )
عطار .
هرگاه كه خواهى بتوان گفت سخن را و آنگاه كه گفتى نتوان كرد نهانش
( هر نكته كه از گفتن آن بيم گزند است * از دشمن و از دوست نگهدار چو جانش . . . )
ابن يمين .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
هرگاهى كه كم گشتى فزونى .
زبون عشق شو تا بركشندت كه . . . )
عطار .
هر گردوئى گرد است اما هر گردى گردو نيست .
ميان اين دو امر از نسب ، عموم و خصوص مطلق است .
هر گردى گردو نيست .
رجوع به : هركه ريش داشت . . . ، شود .
هرگروهى را ز جنس خويش بايد مهترى
لانهء گبتان رها كن اى به تن زنبور سرخ . . . )
مرحوم اديب . رجوع به : شاه سايه است . . . ، شود .
هرگز از شاخ بيد بر نخورى .
ابر اگر آب زندگى بارد . . . )
سعدى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
هرگز از كاشانهء كركس همائى برنخاست .
( از مزاج اهل عالم مردمى كم جوى از