تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1969

مساهمون:

ص١٩٦٩
از مكافات عمل . . . ، شود .
هركه همىخواهد از نخست جهان را دل بنهد كارهاى صعب و گران را منوچهرى . رجوع به ؛ از تو حركت . . . ، شود .

هركه يزدان برگزيدش برگزيده آن بود .

در شهنشاهى ترا يزدان ز عالم بر گزيد . . . )
معزى . نظير :
بزرگ آن نباشد كه شاه و سترگ * بزرگ آنكه نزديك يزدان بزرگ .
اسدى .

هركه يزدان را پرستد ناصرش يزدان بود .

خسرو مشرق كه يزدانش هميشه ناصر است . . . )
عنصرى .

هركه يك پيراهن بيش از تو دارد با او دست و گريبان مشو .

رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .

هركه يك مرغ كمتر دارد يك كيش پيش است .

نظير : هرچه بز كم اخ‌اخ كم . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
هرگاه كه بينش تو گردد بكمال كورى خود آن زمان توانى ديدن .
( مىپندارى كه جان توانى ديدن * اسرار همه جهان توانى ديدن . . . )
عطار .
هرگاه كه خواهى بتوان گفت سخن را و آنگاه كه گفتى نتوان كرد نهانش
( هر نكته كه از گفتن آن بيم گزند است * از دشمن و از دوست نگهدار چو جانش . . . )
ابن يمين . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .

هرگاهى كه كم گشتى فزونى .

زبون عشق شو تا بركشندت كه . . . )
عطار .

هر گردوئى گرد است اما هر گردى گردو نيست .

ميان اين دو امر از نسب ، عموم و خصوص مطلق است .

هر گردى گردو نيست .

رجوع به : هركه ريش داشت . . . ، شود .

هرگروهى را ز جنس خويش بايد مهترى

لانهء گبتان رها كن اى به تن زنبور سرخ . . . )
مرحوم اديب . رجوع به : شاه سايه است . . . ، شود .

هرگز از شاخ بيد بر نخورى .

ابر اگر آب زندگى بارد . . . )
سعدى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .

هرگز از كاشانهء كركس همائى برنخاست .

( از مزاج اهل عالم مردمى كم جوى از