تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1960

مساهمون:

ص١٩٦٠
نظير :
ز آنكه گر نبود ترا با عشق كار * تو خرى باشى بمعنى بىفسار : بود در غزنين امامى از كرام * نام بودش ميوهء عبد السلام چون سخن گفتى امام نامدار * خلق آنجا جمح گشتى بىشمار هركه را در شهر چيزى گم شدى * روز مجلس پيش آن مردم شدى بانك كردى آنچه گم كردى به راه * پس نشان جستى ز خلق آنجايگاه روز مجلس بود مردى سوگوار * زانكه خر گم كرده بود آن بىقرار بر سر آنمردم مجلس نيوش * مرد خر گم كرده آمد در خروش كى مسلمانان خرى با جل كه يافت * چه خرى بل اسب بل دلدل كه يافت چون نداد آنجا كسى از خر نشان * مرد شد بر خاك از آن غم خون‌فشان آن امام القصه گفت آغاز كرد * دفتر عشاق از هم باز كرد وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت * از كمال عشق آشفتن گرفت پس چنين گفت او كه ذرات جهان * جمله در عشقند پيدا و نهان در جهان كس بود كو عاشق نبود ؟ * يا كمال عشق را لايق نبود ؟ هست در مجلس كسى زين جايگاه * كو بسر عشق گم كرده است راه غافلى برخاست پنداشت آن سليم * كانكه عاشق نيست كارستش عظيم گفت اگرچه يافتم عمرى تمام * هرگزم عشقى نبوده است اى لآم ميوه گفت آن مرد خر گم كرده را * رو فسارى آر و گير اين مرده را كانچه تو در جستنش بشتافتى * منت ايزد را كه اينجا يافتى مرد را بىعشق كارى چون بود * اين‌چنين خر بىفسارى چون بود هركه عاشق نيست آن را خر شمر * خر بسى باشد ز خر كمتر شمر .
از مصيبت‌نامهء عطار .
پيرى بميان جمع بنشست * ميكرد نصيحتى ز هر دست درياى دلش چو جوش مىكرد * از گرمى خود خروش ميكرد تحسين خلايق از چپ و راست * از غلغله رستخيز برخاست محنت‌زده‌اى دويد از آن جمع * پروانه‌صفت به پيش آن شمع مانا كه خرش ز خانه گم بود * هنگامه بديد و قصه فرمود گفتا خر من ز دزد بستان * با جمع بگو و مزد بستان صاحب سخنش نكرد نفرين * خنديد دمى و گفت بنشين آمد بسر سخن دگر بار * بگشاد عبارت گهربار