( . . . پس تو را منت ز مهمان داشت بايد بهر آنك * مىخورد بر خوان انعام تو نان خويشتن . )
ابن يمين . رجوع به : الرزق على اللّه ، شود .
هركه را بينى شكايت مىكند كان فلانكس راست طبع و خوى بد اين شكايتگر يقين خويش بد است كه از آن بدخوى بدگو آمده است زانكه خوشخو آن بود كو در خمول باشد از بدخوى و بدطبعان حمول .
مولوى .
هركه را چشم عقل كور بود نبود آدمى ستور بود .
سنائى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
هركه را حرص بيش محنت بيش .
محنت از حرص خيزد اى درويش . . . )
مكتبى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
هركه را حلم نيست ديو و دد است .
رجوع به : حلم حق شو . . . ، شود .
هركه را خرج ز دخل است فزون عاقل نيست .
شادى هركه فزون است ز غم كامل نيست . . . )
صائب . نظير :
بر آن كدخدا زار بايد گريست * كه دخلش بود نوزده خرج بيست .
هركه را خلقش نكو نيكش شمر خواه از نسل على خواه از عمر .
مولوى رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
هركه را خوابگه آخر به دو مشتى خاك است
. . . گو چه حاجت كه بر افلاك كشى ايوان را . )
حافظ . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
هركه را دانش است خواسته نيست و آنكه را دانش است خواسته كم .
( دانش و خواسته است نرگس و گل * كه بيكجاى نشكفند بهم . . . )
ابو الحسن شهيد بلخى .
دولت اندر هنر بسى جستم * هردو را يك مكان نمىيابم
گوئيا آب و آتشند اين دو * كه بهم صلحشان نمىيابم .
خاقانى .
هركه را درد است او برده است بو .
پس بدان اين اصل را اى اصلجو . . . )
مولوى . رجوع به : تن بىدرد . . . ، شود .
هركه را دردى باشد با هركسى بايد گفت كه درمان او ز كمتر كسى بدست آيد .
از سياستنامهء خواجه نظام الملك .
هركه را دردى رسد ( يا ) بود ناچار گويد واى را .
گج . ناچار فرياد خيزد ز درد . سعدى .
هركه را در سر نباشد عشق يار بهر او پالان و افسارى بيار .
بهائى .