نظير :
بد ز نيكان قيامتى نشود * كه ز بيجاده قيمتى نشود .
سنائى .
دون شود از قرب بزرگان خراب * جيفه شود گندهتر از آفتاب .
رجوع به : حسن ز بصره . . . ، شود .
هركه را ريش بزرگ است خرد كوسه بود .
خواجه را با همه زفتى هوس مدح خود است * بر لب گاو چه جاى هوس بوسه بود
اين حماقت نه عجب باشد از آن ريش بزرگ . . . )
اديب صابر .
رجوع به : ريش دراز . . . ، شود .
هركه را زبان خوشتر خواهان بيشتر .
( چه گفتهاند . . . ) از قابوسنامه . رجوع به : زبان خوش مار را . . . ، شود .
هركه راز خود بگوشى باز گفت ترجمان از صد زبان خواهد شنفت .
از فرهنگ سرورى . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
هركه را زر در ترازوست زور در بازوست .
نظير :
فصاحة سحبان و خط ابن مقلة * و حكمة لقمان و زهد ابن ادهم
اذا جتمعت فى المرعو المرء مفلس * فليس له قدر به مقدار درهم .
رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
هركه را سخاوت است بشجاعت حاجت نيست .
رجوع به : احسان همه خلق . . . ، و رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
هركه را سر بزرگ درد بزرگ .
تمثل :
مثل زنند كرا سر بزرگ درد بزرگ * مثل درست خمار از مى است و مى ز خمار
ابو حنيفهء اسكافى . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
هركه را سر كم از كلاه بود بر سر او كله گناه بود .
سنائى .
هركه را شد همت عالى پديد هرچه جست آن چيز شد حالى پديد .
عطار . رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
هركه را شرم نيست ايمان نيست .
رجوع به : الحياء من الايمان . . . ، شود .
هركه را صبر نيست حكمت نيست .
گنج صبر اختيار لقمان است . . . )
سعدى .
رجوع به : آن ميوه كه از صبر . . . ، شود .
هر كرا طاوس بايد جور هندوستان كشد .
هركه را عشق نيست اندوه نيست
دل بعشق از چه روى بايد داد . )
فرخى .