هركه را علم و حلم نبود يار مر ورا در جهان بمرد مدار .
سنائى .
رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
هركه را عون حق حصار شود عنكبوتيش پردهدار شود .
سنائى .
هركه را غم فزون گفته افزون .
نيما .
هركه را كالا بقيمتتر راهزن او بيشتر .
بهاء الدين ولد .
هركه را كردگار كرد عزيز نتواند كسى كه خوار كند .
عمادى شهريارى .
رجوع به : با خدادادگان ستيزه . . . ، شود .
هركه را كژدم گزيد مرهم آن زخم را كژدم نهد كژدم فساى .
( دل جراحت كرد آن زلفين و چون زلفينش را * بر جراحت برنهى راحت پديد آرد خداى
زانكه زلفش كژدم است و . . . )
منوچهرى . رجوع به : راحت كژدم زده . . . ، شود .
هركه را كيسه گران سخت گرانمايه بود هركه را كيسه سبك سخت سبكسار بود .
منوچهرى .
رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .
هركه را لقمه در گلو گيرد شربتى آبش از تو بايد خواست .
( منعما شكرهاى انعامت * به زبان قلم نيايد راست
دوش در انتظار وعدهء تو * بس كه بنشستهام دلم برخاست . . . )
كمال اسمعيل .
نظير :
راستى را از تو بايد خواست آب * هركه او را لقمه دربر بشكند .
كمال اسمعيل .
هركه را مال هست و عقلش نيست روزى آن مال مالشى دهدش وانكه را عقل هست و مالش نيست روزى آن عقل بالشى دهدش .
عمادى شهريارى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
هركه را مال هست همت نيست هركه را همت است مال نماند .
( سفلگان را و رادمردان را * كار بر يك قرار و حال نماند . . . )
خاقانى .
هركه را ميخواهى بشناسى يا با او معامله كن يا سفر كن .
هركه را هست انده بيشى همره اوست كفر و درويشى .
سنائى .
رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
هركه را يك ذره همت داد دست كرد او خورشيد را زان ذره پست .