خر گمشده را شتاب ميديد * در عين سخن ز جمع پرسيد
كز پير و جوان ما كسى هست * كز بادهء عاشقى نشد مست
حيوان صفتى ز جمع برخاست * گفتا منم آنكه خاطرت خواست
در عمر تنم بخوشدلى زيست * آگاه نشد كه عاشقى چيست
( آن دلشده حال خويش ننهفت * عيبش چو هنر نمود زان گفت )
دانا ز حديث او عجب ماند * خر گمشده را بسوى خود خواند
گفتا خر خود بگير رفتى * اينك خر گمشده كه گفتى .
امير حسينى ساداة .
رجوع به : سينهء خالى ز مهر . . . ، شود .
هركه را در عقل نقصان اوفتاد كار او فى الجمله آسان اوفتاد .
عطار .
رجوع به : اكثر اهل الجنة . . . ، شود .
هركه را دشمن نباشد دشمن كام بود .
( اى پسر جهد كن كه دشمن نيندوزى پس اگر دشمنيت باشد مترس و تنگدل مشو كه . . . ) از قابوسنامه . رجوع به : بىهنر آنكه در آفاق . . . شود .
هركه را خوش بود مى خوشگوار .
نظير . گريه هم دل خوش مىخواهد .
هركه را دل دوست دارى گناه او گناه ننمايد و عيب او تو را عيب ننمايد .
فيه ما فيه . رجوع به : بوى پياز . . . ، شود .
هركه را دولت است برنائى تو بدان كس مچخ كه برنائى .
سنائى .
رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
هركه را ديده گفته هركه را نديده پيغام كرده .
رازى ناگفتنى را به همه كس گفته . ( يا ) در امرى نهايت مصر است و از آنرو تأكيد بسيار كرده است .
هركه را راهبر زغن باشد گذر او بمرغزن باشد .
رودكى .
رجوع به : اذا كان الغراب . . . ، شود .
هركه را راهبر غراب افتد بىگمان منزلش خراب افتد .
از قرة العيون .
و من يكن الغراب له دليلا * فناوس المجوس له مصير .
من يمشى اثر الغراب سيرجع الى الخراب .
اذا كان الغراب دليل قوم * سيهديهم سبيل الهالكينا .
هركه را راهبر زغن باشد * گذر او بمرغزن باشد .
رودكى .
و رجوع به : اذا كان الغراب . . . ، شود .
هركه را روى به بهبود نداشت ديدن روى نبى سود نداشت .
جامى .