هركه دانگى بدزدد از دينارى نترسد .
نظير : تخم دزد شتر دزد مىشود .
هركه دانه نفشاند بزمستان در خاك نااميدى بود از دخل بتابستانش
سعدى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
هركه در او جوهر دانائيست بر همه كاريش توانائيست .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
هركه در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش ميدهند .
نظير : ان البلاء موكل بالانبياء ثم الاولياء ثم الامثل فالامثل . رجوع به : البلاء للولاء ، شود .
هركه در بند صور باشد بمعنى كى رسد مرد گر صورتپرست آيد بود معنىگذار .
( مادحى را گر معانى نيست الفاظ ابتر است * ز اهل معنى لاجرم كس نيست ويرا خواستار . . . )
انورى
هركه در پى كلاغ رود خرابه منزل كند .
قرة العيون . رجوع به : اذا كان الغراب . . . ، شود .
هركه در تلخى اجل نگرد تلخى غم ترنجبين شمرد .
مكتبى .
هركه در خرديش ادب نكنند در بزرگى فلاح از او برخاست .
( . . . چوب تر را چنان كه خواهى پيچ * نشود خشك جز به آتش راست . )
سعدى .
رجوع به : العلم فى الصغر . . . ، شود .
هركه در ره بى قلاوزى رود هردو روزه راه صدساله شود .
مولوى .
رجوع به ، اگر مردى بده دل را . . . ، شود .
هركه در زندگى نانش نخورند در مردگى نامش نبرند .
سعدى . رجوع به :
السخى لا يدخل . . . ، شود .
هركه در كارها جسور بود از ندامت هميشه دور بود .
رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
هركه در مصر شود يوسف چاهى نشود هركه بر طور شود موسى عمران نشود .
سنائى .
رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
هركه دريا به تف غبار كند ماهى از تابه كى شكار كند .
سنائى .
هركه دست از جان بشويد هرچه در دل دارد بگويد .
سعدى . نظير :
اذا يئس الانسان طال لسانه * كسنور مغلوب يصول على الكلب .
سعدى .
هركه دشمن را خوار دارد زود خوار گردد .
( و دشمن را خوار نبايد داشت اگرچه