حقير دشمنى بود كه . . . ) از قابوسنامه . رجوع به : آتش اگر اندك است . . . ، شود .
هركه دعوى آورد بىحجتى دعويش در پيش قاضى باطل است .
مرحوم اديب .
هركه دون حق ترا نامى نهد تو يقين دان كو ترا دامى نهد . « 1 »
عطار .
هركه دهندش و نستاند مبتلا شود بدانك خواهد و ندهندش .
كيمياى سعادت .
هركه را آينه يقين باشد گرچه خودبين خداىبين باشد .
( هركه را جام از آينهء چينى است * لاجرم كار خويشتنبينى است . . . )
از سير العباد سنائى .
هركه را اسرار حق آموختند مهر كردند و دهانش دوختند .
مولوى .
گردش كف را چو ديدى مختصر * حيرتت بايد به دريا درنگر
آنكه كف را ديد سرگويان بود * وانكه دريا ديد او حيران بود .
مولوى .
چون كار ز دست رفت گفتار چه سود * چون ديده سپيد گشت ديدار چه سود
هرچند كه جوش مىزند جان و دلم * ليكن چو زبان نميكند كار چه سود .
عطار .
رجوع به : آن را كه خبر شد . . . ، شود .
هركه را افعال دام و دد بود بر كريمانش گمان بد بود .
مولوى .
هركه را اين دهند آن ندهند .
هركه را باشد طمع الكن شود با طمع كى چشم دل روشن شود .
( گر طمع در آينه برخاستى * در نقاق آن آينه چون ماستى
گر ترازو را طمع بودى بمال * راست كى گفتى ترا از وصف حال
. . . صد حكايت بشنود مدهوش حرص * درنيابد نكتهاى در گوش حرص . )
مولوى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
هركه را با ضد خود بگذاشتند آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند .
مولوى .
هركه را با طمع سروكار است گر عزيز جهان بود خوار است .
مكتبى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
هركه را بيش حاجت آلت بيش
هركه را داده از كريمى خويش . . . * همه را داده آلتى درخور
از پى جر نفع و دفع ضرر . )
سنائى .
هركه را بينى بگيتى روزى خود مىخورد گر ز خوان تست نانش ور ز خوان خويشتن .
هامش
( 1 )Apprcnez quetout flatteur , vit aux de ? pens de celui l'e ? coute .