هركه خواب است حصهاش ( يا ) روزيش در آب است .
رجوع به : الغايب خايب .
و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
هركه خواهد گو بيا و هركه خواهد گو برو
. . . كبر و ناز و حاجب و دربان در اين درگاه نيست . )
حافظ . رجوع به : مثل كاروانسرا ، شود .
هركه خود را نخواست كوچك و خرد با فرومايگان ستيزه نبرد .
اوحدى .
هركه خود را نصيحت نكند به نصيحت ديگران محتاج است .
سعدى . نظير :
حاسب نفسك قبل ان تحاسب .
هركه خورد مال مفت مىتواند شعر گفت .
نظير :
آن يكى زد سيلئى مر زيد را * حمله كرد او هم براى كيد را
گفت سيلى زن سئوالى مىكنم * پس جوابم گوى و آنگه ميزنم
بر قفاى تو زدم آمد طراق * يكسؤالى دارم اينجا در وفاق
. . . اين طراق از دست من بوده است يا * از قفاگاه تو اى فخر كيا
گفت از درد اين فراغت نيستم * كه درين فكر و تأمل بيستم
تو كه بيدردى همىانديش اين * نيست صاحب درد را اين فكر هين . . .
غفلت و بىدرديت فكر آورد * در خيالت نكتهء بكر آورد .
مولوى .
هركه خويشان را عزيز دارد اعزاز گوهر خويش كرده باشد .
مرزباننامه .
رجوع به : هركه كارداران . . . ، شود .
هركه خيانت ورزد دستش از حساب بلرزد .
سعدى . رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود .
هركه داد از خويشتن بدهد از داور مستغنى باشد .
از قابوسنامه . رجوع به :
حاسب نفسك . . . ، شود .
هركه دارد خمى نه سقراط است . « 1 »
سخن بيهده ز افراط است . . . )
سنائى .
رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
هركه داند داند .
گج . نظير : عاقلان دانند .
هامش
( 1 ) در ميان فلاسفه يونان خمنشين همان ديوجانس كلبى است ولى بعض گويندگان ما اين كار را بحكيمان ديگر نسبت كردهاند از جمله سنائى در بيت مثلى مضبوط متن ، سقراط را خمنشين ميگويد و حافظ در اين شعر افلاطون را :جز فلاطون خمنشين شراب * سر حكمت بما كه گويد باز .