هركه او بر كران نشست آرد باوى انصاف در ميان ننهند .
مجير بيلقانى .
رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .
هركه او بنهاد ناخوش سنتى سوى او نفرين رود هر ساعتى .
مولوى .
رجوع به : آتش بجان شمع فتد . . . ، شود .
هركه او بيدارتر پردردتر هركه او آگاهتر رخ زردتر .
مولوى .
رجوع به : هركه در اين بزم . . . ، شود .
هركه او بىسر بجنبد دم بود
. . . جنبشش چون جنبش كژدم بود * كجرو و شبكور و زشت و زهرناك
پيشهء او خستن جانهاى پاك )
مولوى . رجوع به : اگر مردى بده دل را . . . ، شود .
هركه او بىمايه در بازار رفت عمر رفت و بازگشت او خام و تفت .
مولوى .
نظير :
بى آرد مىشود بسوى خانه ز آسيا * هركو نبرده گندم و جو بآسيا شده است .
ناصر خسرو .
بىسيم ز بازار تهى آيد مرد . و رجوع به : اى تهيدست رفته در بازار . . . ، شود .
هركه او پيش خردمندان به زانو نامده است با خردمندان نشايد كردنش همزانوى .
ناصر خسرو .
رجوع به : اگر مردى بده دلرا . . . ، شود .
هركه او تخم كاهلى كارد كاهلى كافريش بار آرد .
( . . . بتر از كاهلى ندانم چيز * كاهلى كرد رستمان را حيز . )
سنائى .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
هركه او در مكسبى پا مىنهد يارى ياران ديگر ميدهد زانكه جمله كسب نايد از يكى هم دروگر هم سقا هم حايكى چون بانبازيست عالم برقرار هركسى كارى گزيند ز افتقار طبلخوارى « 1 » در ميانه شرط نيست راه سنت راه مكسب كرد نيست .
مولوى .
هركه او را بلند مردى كرد تا بروز اجل نگردد پست .
مسعود سعد .
هركه او را رنگ و بوى راست اسير زن و كودك بود نه مرد و نه پير .
سنائى .
نظير :
هركه مرد است او بود در جستجو معنىپرست * هركه زن طبع است كارش رنگ و بوى است و نگار .
سنائى .
هركه او سفله را بزرگ كند سعى در فربهى گرگ كند .
كمال اسمعيل .
رجوع به : يكى بچهء گرگ . . . ، شود .
هامش
( 1 ) از طبلخوارى مجان و رايگانخوارى اراده شده است .