تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1948

مساهمون:

ص١٩٤٨
هركه او گامى از تو دور شود تو ازو دور شو به صد فرسنگ . ناصر خسرو . نظير :
هركه پياده به كار نيستمش * نيست سواره هم او به كار مرا .
ناصر خسرو . رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
هركه او گيرد بر دست شراب هرچه او گويد بر دست مگير .
( صاحبا بنده اگر جرمى كرد * ناوك قهر تو در شست مگير ور بمستى ادبى گوش نداشت * خرده زو نيست و گر هست مگير بشنو از شعر امير الشعراء * يك دو بيت و سخنش پست مگير مست گويد همه بيهوده سخن * سخن مست تو بر مست مگير . . . )
ابن يمين . نظير :
در مستى اگر ز من گناهى آيد * شايد كه دلت سوى جفا نگرايد چشمت بخمار عالمى بر هم زد * گر من گنهى كنم بمستى شايد .
شمس طبسى . رجوع به : از مست سخن مگير . . . ، شود .

هركه اول‌بين بود اعمى بود

. . . هركه آخربين چه با معنى بود ) * آن يكى آمد به پيش زرگرى كه ترازو ده كه بر سنجم زرى * گفت رو خواجه مرا غربال نيست گفت ميزان ده بر اين تسخر مايست * گفت جاروبى ندارم بر دكان گفت بس‌بس اين مضاحك را بمان * من ترازوئى كه ميخواهم بده خويشتن را كر مكن هر سو مجه * گفت بشنيدم سخن كر نيستم تا نپندارى كه بىمعنيستم * اين شنيدم ليك پيرى مرتعش دست لرزان جسم تو نامنتعش * فهم كردم ليك پيرى ناتوان دستت از ضعف است لرزان هر زمان * و آن زر تو هم قراضه خرد و مرد دست لرزد پس بريزد زر خرد * پس بگوئى خواجه جاروبى بيار تا بجويم زر خود را از غبار * چون بروبى خاك را جمع‌آورى گوئيم غربال خواهم اى حرى * من ز اول ديدم آخر را تمام جاى ديگر رو از اينجا و السلام * . . . . . . . هركه اول بنگرد پايان كار * اندر آخر او نگردد شرمسار .
مولوى . رجوع به : مرد آخر بين . . . ، شود .
هركه او مار پرورد بكنار بگزد پرورنده را ناچار . مكتبى . نظير :
يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه را بردريد .