هركه او گامى از تو دور شود تو ازو دور شو به صد فرسنگ .
ناصر خسرو .
نظير :
هركه پياده به كار نيستمش * نيست سواره هم او به كار مرا .
ناصر خسرو .
رجوع به : با بدان بد باش . . . ، شود .
هركه او گيرد بر دست شراب هرچه او گويد بر دست مگير .
( صاحبا بنده اگر جرمى كرد * ناوك قهر تو در شست مگير
ور بمستى ادبى گوش نداشت * خرده زو نيست و گر هست مگير
بشنو از شعر امير الشعراء * يك دو بيت و سخنش پست مگير
مست گويد همه بيهوده سخن * سخن مست تو بر مست مگير . . . )
ابن يمين .
نظير :
در مستى اگر ز من گناهى آيد * شايد كه دلت سوى جفا نگرايد
چشمت بخمار عالمى بر هم زد * گر من گنهى كنم بمستى شايد .
شمس طبسى .
رجوع به : از مست سخن مگير . . . ، شود .
هركه اولبين بود اعمى بود
. . . هركه آخربين چه با معنى بود ) * آن يكى آمد به پيش زرگرى
كه ترازو ده كه بر سنجم زرى * گفت رو خواجه مرا غربال نيست
گفت ميزان ده بر اين تسخر مايست * گفت جاروبى ندارم بر دكان
گفت بسبس اين مضاحك را بمان * من ترازوئى كه ميخواهم بده
خويشتن را كر مكن هر سو مجه * گفت بشنيدم سخن كر نيستم
تا نپندارى كه بىمعنيستم * اين شنيدم ليك پيرى مرتعش
دست لرزان جسم تو نامنتعش * فهم كردم ليك پيرى ناتوان
دستت از ضعف است لرزان هر زمان * و آن زر تو هم قراضه خرد و مرد
دست لرزد پس بريزد زر خرد * پس بگوئى خواجه جاروبى بيار
تا بجويم زر خود را از غبار * چون بروبى خاك را جمعآورى
گوئيم غربال خواهم اى حرى * من ز اول ديدم آخر را تمام
جاى ديگر رو از اينجا و السلام * . . .
. . . . هركه اول بنگرد پايان كار * اندر آخر او نگردد شرمسار .
مولوى .
رجوع به : مرد آخر بين . . . ، شود .
هركه او مار پرورد بكنار بگزد پرورنده را ناچار .
مكتبى .
نظير :
يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه را بردريد .