هر كو ز صدق دم زند ار يك نفس بود چون صبح روشنى جهانيش در قفاست .
كمال اسمعيل .
نظير :
بصدق كوش كه خورشيد زايد از نفست * كه از دروغ سيهروى گشت صبح نخست .
هركو ز فرمان شه شد برون خداوند را كرده باشد فسون .
( كه . . . ) فردوسى . نظير :
چه فرمان يزدان چه فرمان شاه .
هر كو ز گفت خود اندرگذشت ره رادمردى ز خود درنوشت .
( شوم بازگويم باسفنديار * كه گر شاهزادى سخن ياد دار كه . . . )
فردوسى .
نظير : قول مردان جان دارد .
هر كو سرانجام كار نبيند بپيماندش ( ؟ ) روزگار .
( دژم گفت . . . ) اسدى
هر كو سر نهفت زود گردد با مراد خويش جفت
گفت پيغمبر كه . . . دانه چون اندر زمين پنهان شود * سر او سر سبزى بستان شود
زر و نقره گر نبودندى نهان * پرورش كى يافتندى زيركان . )
مولوى .
هر كو سليحش بدشمن دهد همىخويشتن را بكشتن دهد
( كه . . . كه چون بازخواهد كه آيد به كار * بدانديش با او كند كارزار . )
فردوسى .
هر كو نريخت خون و نشد جان شكر چو باز بر دستگاه پايهء سلطان نميرسد .
جمال الدين عبد الرزاق .
رجوع به : ان لم تكن ذئبا . . . ، شود .
هركه آتش گويد دهانش نسوزد .
از قرة العيون . تمثل .
دادهاى وعدهء دستوريم و گر ندهى * نه بسوزد دهن از گفتن سوزان آتش .
اثير اومانى .
دولتى جستم وبالم آمده است * آتشى گفتم زبانم سوخته است .
خاقانى .
نظير : زبانم كه نسوخت . به گفتن آتش زبان نسوزد .
هركه آرد قند لوزينه خورد .
هركه آرد حرمت آن حرمت برد . . . )
مولوى .
هركه آسان گيرد دشوار افتد .
هركه آمد در جهان پر ز شور عاقبت مىبايدش رفتن بگور .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
هركه آمد عمارت نو ساخت رفت و منزل به ديگرى پرداخت .
سعدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .