در خانهء خود هيچكسى خرد نباشد * تا جغد بود ساكن ويرانه بزرگ است .
صائب .
درون خانهء خود هر گدا شهنشاهى است * قدم برون منه از حد خويش و سلطان باش .
صائب .
ان كان عندك نكير كل امرء فى بيته امير . مادهء سگ بلانه شير نر است . سگ در خانهء خود شير است .
هركس به قدر خويش گرفتار محنت است
( عنقاى مغرب است در اين دور خرمى * خاص از براى محنت و رنج است آدمى
چندانكه گرد عالم صورت برآمديم * غمخواره آدم آمد و بىچاره آدمى
. . . * كسرا ندادهاند برات مسلمى . )
ابو الفرج سگزى .
نظير : زمانهايست كه هركس به خود گرفتار است . و كان الصديق يزور الصديق لكسب المعالى و نشر العلوم فصار الصديق يزور الصديق لشكوى الزمان و بث الهموم .
از تاريخ بيهقى .
هركس به قدر همت خود خانه ساخته .
بلبل بباغ و جغد بويرانه ساخته . . . )
رجوع به : همت بلند دار . . . ، شود .
هركس پادشاه ريش خويش است .
چو . . . چو توشه را چنين عنبر بريش است . )
عطار .
هركس پلوها را خورده باطاق عروس ميرود .
( قزوينى را بنا برسمى مستمر شب دامادى شام ندادند در پايان شب كه او را بحجله ميبردند گفت . . . ) نظير : من له الغنم فعليه الغرم .
هركس خر بر بام برد فرود تواند آورد .
تمثل : و مثل عوام چنان كه هركس . . .
فردا روز آدينه بعد از نماز . . . تاريخ سلاجقهء كرمان لمحمد بن ابراهيم .
هركس خر شد ما پالانيم .
تغيير و تبديل رؤسا ما را زيانى ندارد .
هركس خواب است حصهاش در آب است .
نظير : آخرها اقلها شربا .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
هركس دردش در دل خودش است .
هركس در كار خود مختار است .
رجوع به : انسان فاعل . . . ، شود .
هركس را بگناه خود گيرند .
نظير : هر بزى را بپاى خويش آويزند .
هركس را فرزند خويش خوش نمايد .
المرء مشعوف بعقله و ابنه و شعره .