رجوع به : از خم سركه سركه . . . ، شود .
هركسى انگبين چه داند كرد خرمكس انگبين چه داند خورد .
اوحدى .
نظير : طعمهء هر مرغكى انجير نيست .
هركسى انگشت خود يك ره كند در زورفين .
( حاسدم گويد ببردى دوستانمرا ز من * دوستانرا خود بر ابرو بود از او زخم و چين
مردم دانا نباشد دوست او يكروز بيش . . . )
منوچهرى .
و از حكايتهاى وى [ ازهر بن يحيى ] يكى آن بود نادر كه روزى مردمان برخاستند اندر قصر يعقوبى او انگشت بزفرين اندر كرده بود و انگشت او سخت كرده و آماس گرفته و بمانده چون او برنمىخاست نگاه كردند و آن بديدند آهنگرى بياوردند تا انگشت او بيرون كرد از آن و برفت و ديگر روز هم آنجا بنشست باز انگشت سخت كرده بود بزفرين اندر گفتند چرا كردى گفت نگاه كردم تا فراخ شد . دقيقى بشعر اندر ياد كند : شعر :
بر آب گرم درماندست پايم * چو در زرفرين در انگشت ازهر .
تاريخ سيستان اين قصه را از مروان حمار نيز نقل كردهاند .
نظير :
لا يخدع الاعير ابى الا واحدة . * لا يلدغ المؤمن من جحر مرتين .
عاقل دوبار فريب نخورد .
آنكه شد يك بار زهرآلود از سوراخ مار * بار ديگر گرد آن سوراخ كى آرد گذر .
معزى .
مردم چرا از كارى پشيمانى خورند كه ديگر بار خورده باشند . نوشيروان از قابوسنامه . آدمى يك بار پايش بچاله ميرود . خر كه يك بار پايش بچاله رفت ديگر از آن راه نميرود . من جرب المجرب حلت به الندامة .
هر آن گاهى كه باشد مرد هشيار * ز سوراخى دوبارش كى گزد مار .
ويس و رامين .
بجوئيكه يك بار بگذشت آب * نسازد خردمند از آن جاى خواب .
فردوسى .
هركسى بر خلقت خود مىتند .
مه فشاند نور و سك عوعو كند . . . )
مولوى .
نظير : كل ميسر لما خلق له به . حديث . هر كسى را بهر كارى ساختند . رجوع به : از خم سركه سركه . . . ، شود .
هركسى بر طينت خود مىتند .
هركسى بندد به آئين دگر دستار را .
نظير : هر خاتونى آشى پزد . هر خوش پسرى را حركاتى دگر است .
هركسى پنجروزه نوبت اوست .
دور مجنون گذشت و نوبت ماست . . . )
حافظ .