رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . ، شود .
هر چيز كه محدود بود شكل پذيرد
. . . ز آن جاه تو بيرون بود از حد تشاكل . )
قاآنى .
هر چيز كه هست آنچنان ميبايد
. . . ابروى تو گر راست بدى كج بودى . )
رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، و رجوع به : هر چيزى بجاى خويش . . . ، و رجوع به : ليس فى الامكان . . . ، شود .
هر چيز كه هست آنچنان مىبايد آن چيز كه آنچنان نميبايد نيست .
( جز حق حكمى كه حكمرا شايد نيست * هستى كه ز حكم او برون آيد نيست . . . )
خواجه نصير الدين طوسى . رجوع به : ابلهى ديد . . . ، و رجوع به : هر چيزى بجاى خويش . . . ، و رجوع به : ليس فى الامكان . . . ، شود .
هر چيزى بجاى خويش نيكوست .
جهان چون خط و خال و چشم ابروست كه . . . )
شيخ محمود شبسترى .
نظير :
در جهان آنچه رفت و آنچ آيد * و آنچه هست آنچنان همىبايد .
سنائى .
هر چيزى بجاى و بوقت خويش حق است و با حق بسته . خواجه نصير الدين طوسى . رگ قيفال بهر پاى مزن . سنائى . باسليق از براى سر نزنند . سنائى .
مى به كار آيد هر چيز بجاى خويش * ترى از آب و شخودن ز شخار آيد .
ناصر خسرو .
هر چيز كه هست آنچنان مىبايد * آن چيز كه آنچنان نمىبايد نيست .
خواجه نصير الدين طوسى .
الوجود خير . بد آنست كه نباشد . پوستين بهر دى آمد نى بهار .
آنچه بر تن قبول بر جان رد * و آنچه بر پاى نيك بر سر بد .
سنائى .
آنكه سقمونياش بايد داد * گرش افيون دهى بقاى تو باد .
اوحدى .
محقق همان بيند اندر ابل * كه در خوبرويان چين و چگل .
سعدى .
ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست
. و رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود . و رجوع به :
ليس فى الامكان . . . ، شود . « 1 »
هر حويجى « 2 » باشدش كردى « 3 » دگر در ميان باغ از سيرو كزر
( . . . هركسى با جنس خود در كرد خود * از براى پختگى نم مىخورد
تو كه كرد زعفرانى زعفران * باش و ، آميزش مكن با ضيمران
هامش
( 1 ) نظاير از دو معنى مختلفى است كه مصراع شبسترى تواند داشت .
( 2 ) حويج ، مطلق بقول و ترهاى باشد كه در ديك و برمه ريزند ديگ افزار را .
( 3 ) قسمتى از قسمتهاى مزرعه و كشتمندى كه سهولت آبيارى را بهر بهر كردهاند .