در مكن در كرد شلغم پوز خويش * تا نگردد با تو او هم طبع و كيش
تو بكردى او بكردى مودعه * ز آنكه ارض اللّه آمد واسعه . )
مولوى .
نظير : هر ستورى را صطبلى ديگر است . مولوى . رجوع به : الجنس مع الجنس . . . ، شود .
هر حيله كه در تصور عقل آمد كرديم و كنون نوبت ديوانگى است .
از العراضه . رجوع به : كارى كه بعقل . . . ، شود .
هر خاتونى آشى ميپزد .
رجوع به : از هركسى كارى . . . ، شود .
هر خايه نيست گوهر هر چشمه نيست كوثر .
در خسروى و شاهى مانند او كه باشد . . . )
معزى .
هر خربطى به آب سيه سر فرو برد آنجا كه از گريز برآيد سپيد باز .
اخسيكتى ، گريز بمعنى تولك است . رودكى راست :
بباز گريزى بمانم همى * اگر كبك بگريزد از من رواست .
هر خروارى همان دو تنگ است .
انورى . رجوع به : دو لنگه يك خروار است . . . ، شود .
هر خرى را بيك چوب نميرانند .
تمثل :
نه هر خر را بچوبى راند بايد * نه هركس را بنامى خواند شايد .
ويس و رامين .
نظير : زين حسن تا آن حسن فرقى است ژرف .
هر خرى كز كاروان تنها رود بر وى آن راه از تعب صد تو شود چند زخم چوب و سيخ افزون خورد تا كه تنها آن بيابانرا برد مر ترا ميگويد آن خر خوش شنو گر نهاى خر اينچنين تنها مرو آنكه تنها خوش رود اندر رشد با رفيقان بىگمان خوشتر رود .
مولوى . رجوع به : اگر مردى بده دلرا . . . ، و رجوع به : الرفيق . . . ، شود .
هر خزانى را ز پى روزى بهار آيد همى .
جز خزان زندگانى كش بهارى نشكفد . . . )
رشيد ياسمى .
نظير :
دردا و حسرتا كه خزان شد بهار عمر * غبنا كه اين خزان را از پس بهار نيست .
نصر اللّه فلسفى .
هر خوردنى پس دادنى دارد .
نظير : ضيافت پاى پس دارد . كاسهء همسايه دو پا دارد .
هر رفتى آمدى دارد .
هر خوش پسريرا حركاتى دگر است .
هر خيالى را بروبد نور روز .
دست عشقش آتشى اشكالسوز . . . )
مولوى .
هر درخشندهاى طلا نبود .
نظير :