تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1929

مساهمون:

ص١٩٢٩
اين خورد زايد همه بخل و حسد * و آن خورد آيد همه نور احد . )
مولوى . رجوع به : ده انگشت . . . ، و رجوع به : نه هركه آينه . . . ، شود .

هردو يك روحند اندر دو بدن .

نظير : سرى از هم جدا هستند .
هردو يكى شود چو ز حلقت فروگذشت حلوا و نان خشك در آن تافته تنور . ناصر خسرو . رجوع به : شكم زير دست . . . ، شود .

هر دهى رسم و عادتى دارد .

هر زمينى سعادتى دارد . . . )
اوحدى . رجوع به : حسين اذا كنت فى . . . ، شود .

هر ديدنى براى نديدن ( نديده ؟ ) بود ضرور .

نظير : هر نوشته بيك بار خواندن ارزد .

هر ديگى را چمچمه‌اى .

هر ذره كه بينى از كم‌وبيش دارد كششى بمركز خويش . امير حسينى سادات . نظير : كل شى يرجع الى اصله .

هر را از بر تميز نميدهد .

مأخوذ از مثل عربى : ما يعرف هرا من بر . هر آواز خواندن گوسفند و بر صوت زجر آنست و نيز گفته‌اند هر گربه و بر كلا كموش باشد . تمثل :
خوشا آنان كه هر از بر ندانند * نه حرفى درنويسند و نه خوانند .
بابا طاهر .
چو او لا يعرف الهر است از بر * چگونه پاك گرداند تو را سر .
شبسترى .

هر راستى را نميتوان ( يا ) نبايد گفت .

هر راهى را براهدارى سپرده‌اند .

نظير :
پديد است در جهان بارى * كار هر مرد و مرد هر كارى .

هر رفتى آمدى دارد .

نظير : ضيافت پاى پس هم دارد .

هر رنگ ميكنى اين رنگ مكن .

هرروز خر نميرد تا كوفته ارزان شود .

جامع التمثيل : رجوع به : هرروز گاو نخواهد مرد . . . ، شود .
هرروز ز ماه سيزده تخمين كن پس بيست و شش اضافه و تعيين كن هر برجى را ز موضع خور سى گير ميدان درجات مه مرا تحسين كن .

هرروز عيد نيست .

تمثل :
چو دستت مىدهد امروز كشتى * بكن كز وى بفردا در بهشتى
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1929 | على اكبر دهخدا