اين خورد زايد همه بخل و حسد * و آن خورد آيد همه نور احد . )
مولوى .
رجوع به : ده انگشت . . . ، و رجوع به : نه هركه آينه . . . ، شود .
هردو يك روحند اندر دو بدن .
نظير : سرى از هم جدا هستند .
هردو يكى شود چو ز حلقت فروگذشت حلوا و نان خشك در آن تافته تنور .
ناصر خسرو .
رجوع به : شكم زير دست . . . ، شود .
هر دهى رسم و عادتى دارد .
هر زمينى سعادتى دارد . . . )
اوحدى . رجوع به :
حسين اذا كنت فى . . . ، شود .
هر ديدنى براى نديدن ( نديده ؟ ) بود ضرور .
نظير : هر نوشته بيك بار خواندن ارزد .
هر ديگى را چمچمهاى .
هر ذره كه بينى از كموبيش دارد كششى بمركز خويش .
امير حسينى سادات .
نظير : كل شى يرجع الى اصله .
هر را از بر تميز نميدهد .
مأخوذ از مثل عربى : ما يعرف هرا من بر . هر آواز خواندن گوسفند و بر صوت زجر آنست و نيز گفتهاند هر گربه و بر كلا كموش باشد .
تمثل :
خوشا آنان كه هر از بر ندانند * نه حرفى درنويسند و نه خوانند .
بابا طاهر .
چو او لا يعرف الهر است از بر * چگونه پاك گرداند تو را سر .
شبسترى .
هر راستى را نميتوان ( يا ) نبايد گفت .
هر راهى را براهدارى سپردهاند .
نظير :
پديد است در جهان بارى * كار هر مرد و مرد هر كارى .
هر رفتى آمدى دارد .
نظير : ضيافت پاى پس هم دارد .
هر رنگ ميكنى اين رنگ مكن .
هرروز خر نميرد تا كوفته ارزان شود .
جامع التمثيل : رجوع به : هرروز گاو نخواهد مرد . . . ، شود .
هرروز ز ماه سيزده تخمين كن پس بيست و شش اضافه و تعيين كن هر برجى را ز موضع خور سى گير ميدان درجات مه مرا تحسين كن .
هرروز عيد نيست .
تمثل :
چو دستت مىدهد امروز كشتى * بكن كز وى بفردا در بهشتى