تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1726

مساهمون:

ص١٧٢٦

مگر جوال كاهست .

چرا بسيار خورى ! چرا اينهمه او را زنى .

مگر جهود گير آورده‌ايد .

بمزاح ، از چه او را بسيار زنيد .

مگر چشم‌بنديست .

شيد و مكرى در كار نيست .

مگر حكيم جوجه خروسم فرموده است .

به اين پسر كه هنوز طفلى است شوى نكنم .

مگر خاك چشم او را ( يا ) تو را پر كند .

آز و حرص او يا تو سخت بسيار است .

مگر خاكشى نبات بحلقم كرده‌اى .

بمزاح ، بجان من از چه سوگند خورى .

مگر خدا بجانم گذاشته است .

در اين كار اجبارى ندارم .

مگر خرم به گل مانده .

چه ضرور است كه اين تعب يا اين زيان را بر خود روا دارم .

مگر خر ميخريد .

در كابين و شيربهاى عروس چرا مماكسه كنيد .

مگر خم رنگرزيست .

انجام آن بدين سرعت كه خواهى ميسر نباشد .

مگر خوشى زير دلم ، ( يا ) زير دلت مىزند .

از چه وضع نيك خود را به وضع بد بدل كنى .
مگردان از آزادگان فرهى مده ناسزا را بر ايشان مهى . اسدى .

مگر دده سياهى .

چرا اينهمه ژكى و دنى .
مگر دشمن خاندان خودى كه با خانمانها پسندى بدى . سعدى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .

مگر دكان رنگرزيست .

رجوع به : مگر خم . . . ، شود .

مگر دنيا الله الله است .

به زور و بىحجتى مال ديگرانرا نتوان برد .

مگر ديوان بلخ است .

حكومتى بجور است .
مگر ديوانه‌اى ميشد براهى سر خر ديد در پاليزگاهى
بديشان گفت چون خر شد لگدكوب * چراست اين استخوانش بر سر چوب چنين گفتند كى پرسندهء راز * براى آنكه دارد چشم بد باز چو شد ديوانه زين معنى خبردار * بديشان گفت كى مشتى جگرخوار گر آنستى كه اين خر زنده بودى * بسى زين كار خر را خنده بودى شما را مغز خر داده است ايام * از اينيد اين سر خر بسته در دام نداشت او زنده چوب از كون خود باز * چگونه مرده دارد چشم بد باز .
از اسرارنامهء عطار .
يكى روستائى سقط شد خرش * علم كرد بر تاك بستان سرش جهانديده پيرى برو برگذشت * چنان گفت خندان بناطور دشت
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1726 | على اكبر دهخدا