مگر جوال كاهست .
چرا بسيار خورى ! چرا اينهمه او را زنى .
مگر جهود گير آوردهايد .
بمزاح ، از چه او را بسيار زنيد .
مگر چشمبنديست .
شيد و مكرى در كار نيست .
مگر حكيم جوجه خروسم فرموده است .
به اين پسر كه هنوز طفلى است شوى نكنم .
مگر خاك چشم او را ( يا ) تو را پر كند .
آز و حرص او يا تو سخت بسيار است .
مگر خاكشى نبات بحلقم كردهاى .
بمزاح ، بجان من از چه سوگند خورى .
مگر خدا بجانم گذاشته است .
در اين كار اجبارى ندارم .
مگر خرم به گل مانده .
چه ضرور است كه اين تعب يا اين زيان را بر خود روا دارم .
مگر خر ميخريد .
در كابين و شيربهاى عروس چرا مماكسه كنيد .
مگر خم رنگرزيست .
انجام آن بدين سرعت كه خواهى ميسر نباشد .
مگر خوشى زير دلم ، ( يا ) زير دلت مىزند .
از چه وضع نيك خود را به وضع بد بدل كنى .
مگردان از آزادگان فرهى مده ناسزا را بر ايشان مهى .
اسدى .
مگر دده سياهى .
چرا اينهمه ژكى و دنى .
مگر دشمن خاندان خودى كه با خانمانها پسندى بدى .
سعدى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مگر دكان رنگرزيست .
رجوع به : مگر خم . . . ، شود .
مگر دنيا الله الله است .
به زور و بىحجتى مال ديگرانرا نتوان برد .
مگر ديوان بلخ است .
حكومتى بجور است .
مگر ديوانهاى ميشد براهى سر خر ديد در پاليزگاهى
بديشان گفت چون خر شد لگدكوب * چراست اين استخوانش بر سر چوب
چنين گفتند كى پرسندهء راز * براى آنكه دارد چشم بد باز
چو شد ديوانه زين معنى خبردار * بديشان گفت كى مشتى جگرخوار
گر آنستى كه اين خر زنده بودى * بسى زين كار خر را خنده بودى
شما را مغز خر داده است ايام * از اينيد اين سر خر بسته در دام
نداشت او زنده چوب از كون خود باز * چگونه مرده دارد چشم بد باز .
از اسرارنامهء عطار .
يكى روستائى سقط شد خرش * علم كرد بر تاك بستان سرش
جهانديده پيرى برو برگذشت * چنان گفت خندان بناطور دشت