تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1723

مساهمون:

ص١٧٢٣

مكن بد بكس گر نخواهى بخويش .

چه خوش گفت آن مرد با آن خديش . . . )
رودكى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .

مكن بد تا نبينى بد مكافات .

نگه كن در همه روزى به فردات . . . )
ويس و رامين . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكن بد كه بينى بفرجام بد ز بد گردد اندر جهان نام بد . فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكن بد كه تا بد نبايد زدود مدر و مدوز و تو را رشته سود . اسدى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكن بد كه چون كردى و كار بود پشيمانى از پس نداردت سود . اسدى .
مكن بد مياميز با بدگران ز بد كردن بدگران كن كران
( . . . نكوئى كن و سوى نيكى گراى * بدين از تو خشنود گردد خداى . )
فردوسى . ى . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
مكن بر رخ خويشتن هيچ باز درى را كه كردن نيارى فراز . مرحوم اديب .
مكن تا توانى تو كردار بد كه از دانشى بد نيايد سزد . فردوسى .

مكن خاندانى كه باشد كهن .

نژاد شهان از بنه گم مكن . . . )
اسدى .
مكن خو بپر خفتن اندر نهفت كه با كاهلى خواب شب هست جفت . اسدى .
مكن دزدى و چيز دزدان مخواه تن از طمع مفكن بزندان و چاه ز دزدان هر آنكس كه پذرفت چيز به زودى ورا دزد گيرند نيز . اسدى .
مكن شادمانى بمرگ كسى كه دهرت نماند پس از وى بسى . سعدى . نظير :
اى دوست بر جنازه دشمن چو بگذرى * شادى مكن كه بر تو همين ماجرا رود .
سعدى .
مرا بمرگ عدو جاى شادمانى نيست * كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست .
سعدى .
مكن مستى ميان بزم اوباش كه مستى مىكند اسرارها فاش حرام از بهر آن كردند مى را كه با اوباش ميخوردند ويرا . از بلبل‌نامهء عطار

مكن وعده هر آنچيز كه آن نتوانى .

يا بكن آنكه شب و روز همىوعده دهى يا . . . )
منوچهرى .
مكن ياد از گذشته كار گيهان كه كار رفته را دريافت نتوان . ويس و رامين .
مكن يارى مرد پيمان‌شكن كه پيمان‌شكن خاك دارد كفن . فردوسى . رجوع به : مباش از جملهء . . . ، شود .

مكوب در كسى را تا نكوبند درت را .