مكن بد بكس گر نخواهى بخويش .
چه خوش گفت آن مرد با آن خديش . . . )
رودكى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكن بد تا نبينى بد مكافات .
نگه كن در همه روزى به فردات . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكن بد كه بينى بفرجام بد ز بد گردد اندر جهان نام بد .
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكن بد كه تا بد نبايد زدود مدر و مدوز و تو را رشته سود .
اسدى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكن بد كه چون كردى و كار بود پشيمانى از پس نداردت سود .
اسدى .
مكن بد مياميز با بدگران ز بد كردن بدگران كن كران
( . . . نكوئى كن و سوى نيكى گراى * بدين از تو خشنود گردد خداى . )
فردوسى . ى .
رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
مكن بر رخ خويشتن هيچ باز درى را كه كردن نيارى فراز .
مرحوم اديب .
مكن تا توانى تو كردار بد كه از دانشى بد نيايد سزد .
فردوسى .
مكن خاندانى كه باشد كهن .
نژاد شهان از بنه گم مكن . . . )
اسدى .
مكن خو بپر خفتن اندر نهفت كه با كاهلى خواب شب هست جفت .
اسدى .
مكن دزدى و چيز دزدان مخواه تن از طمع مفكن بزندان و چاه ز دزدان هر آنكس كه پذرفت چيز به زودى ورا دزد گيرند نيز .
اسدى .
مكن شادمانى بمرگ كسى كه دهرت نماند پس از وى بسى .
سعدى .
نظير :
اى دوست بر جنازه دشمن چو بگذرى * شادى مكن كه بر تو همين ماجرا رود .
سعدى .
مرا بمرگ عدو جاى شادمانى نيست * كه زندگانى ما نيز جاودانى نيست .
سعدى .
مكن مستى ميان بزم اوباش كه مستى مىكند اسرارها فاش حرام از بهر آن كردند مى را كه با اوباش ميخوردند ويرا .
از بلبلنامهء عطار
مكن وعده هر آنچيز كه آن نتوانى .
يا بكن آنكه شب و روز همىوعده دهى يا . . . )
منوچهرى .
مكن ياد از گذشته كار گيهان كه كار رفته را دريافت نتوان .
ويس و رامين .
مكن يارى مرد پيمانشكن كه پيمانشكن خاك دارد كفن .
فردوسى .
رجوع به : مباش از جملهء . . . ، شود .