انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس * تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت .
ناصر خسرو .
من در خانهء كس ديگر زدم * او در خانهء مرا زد لاجرم .
مولوى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مگر آب آورده است .
چرا بافراط صرف كنى . چرا اسراف روا دارى .
مگر آب اماله است .
چاى بدين زيادتى چه آشامى .
مگر آدمى از خاك سير بشود .
آز آدمى را نهايت نباشد . اشاره :
گر آدمى ز خاك شود سير در دمى * پس چونكه سير مىنشود خاك از آدمى .
كمال اسمعيل .
مگر آرد بدهنت گرفتهاى .
چرا عقيدت خود اظهار نكنى .
مگر آسودگى بر ما حرام است .
مگر آسودگى شاخ بشكمت مىزند .
چرا بىحاجتى خود را به تعب اندازى .
مگر آش داغ بدهنت گرفتهاى .
از چه بدين شتاب سخن كنى .
مگر آن روستائى بود دلتنگ به شهر آمد همىزد مطربى چنگ خوشش نامد كه مطرب چنگ بنواخت كشيد او لالكا « 1 » بر مطرب انداخت سر مطرب شكست ، او چنگ بفكند بروت روستائى پاك بركند چو سوى ده شد آن بيچاره از قهر ز نادانى بروتى زد « 2 » فراشهر كه نزد من ندارد شهر مقدار و ليكن بر بروتش بد پديدار .
از اسرارنامهء عطار .
مگر اجلت رسيده است .
چرا از خطر نپرهيزى .
مگر اردستانست كه باج بشغال دهند .
مگر از ده آمدهاى .
رجوع به : فقرهء بعد شود .
مگر از روستا آمدهء .
بسى نادان و ابلهى . تمثل :
علم در علم است اين درياى ژرف * من چنين جاهل كجا خواهم رسيد
من هزاران ساله علم آنجا برم * آنزمان از روستا خواهم رسيد .
عطار .
مگر اين روغن غاز دارد .
آنچه تو دارى نيز نيك باشد و بىعلتى آرزوى اين ديگر كنى .
مگر باسب شاه يابو گفتهام .
گفتهء من راست و حقيقى باشد .
مگر بچهات مىافتد .
اگر از اين خوردنى نخورى چه شود .
مگر به خدا خدا بگويند بدش مىآيد .
اين عيب چون در تو هست از نام بردن آن چه رنجى .
هامش
( 1 ) كفش
( 2 ) بروت فرا چيزى زدن ، بابروت و گوشهء لب به تحقير اشاره كردن .