تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1724

مساهمون:

ص١٧٢٤
انگشت مكن رنجه بدر كوفتن كس * تا كس نكند رنجه بدر كوفتنت مشت .
ناصر خسرو .
من در خانهء كس ديگر زدم * او در خانهء مرا زد لاجرم .
مولوى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .

مگر آب آورده است .

چرا بافراط صرف كنى . چرا اسراف روا دارى .

مگر آب اماله است .

چاى بدين زيادتى چه آشامى .

مگر آدمى از خاك سير بشود .

آز آدمى را نهايت نباشد . اشاره :
گر آدمى ز خاك شود سير در دمى * پس چون‌كه سير مىنشود خاك از آدمى .
كمال اسمعيل .

مگر آرد بدهنت گرفته‌اى .

چرا عقيدت خود اظهار نكنى .

مگر آسودگى بر ما حرام است .

مگر آسودگى شاخ بشكمت مىزند .

چرا بىحاجتى خود را به تعب اندازى .

مگر آش داغ بدهنت گرفته‌اى .

از چه بدين شتاب سخن كنى .
مگر آن روستائى بود دلتنگ به شهر آمد همىزد مطربى چنگ خوشش نامد كه مطرب چنگ بنواخت كشيد او لالكا « 1 » بر مطرب انداخت سر مطرب شكست ، او چنگ بفكند بروت روستائى پاك بركند چو سوى ده شد آن بيچاره از قهر ز نادانى بروتى زد « 2 » فراشهر كه نزد من ندارد شهر مقدار و ليكن بر بروتش بد پديدار . از اسرارنامهء عطار .

مگر اجلت رسيده است .

چرا از خطر نپرهيزى .

مگر اردستانست كه باج بشغال دهند .

مگر از ده آمده‌اى .

رجوع به : فقرهء بعد شود .

مگر از روستا آمدهء .

بسى نادان و ابلهى . تمثل :
علم در علم است اين درياى ژرف * من چنين جاهل كجا خواهم رسيد من هزاران ساله علم آنجا برم * آنزمان از روستا خواهم رسيد .
عطار .

مگر اين روغن غاز دارد .

آنچه تو دارى نيز نيك باشد و بىعلتى آرزوى اين ديگر كنى .

مگر باسب شاه يابو گفته‌ام .

گفتهء من راست و حقيقى باشد .

مگر بچه‌ات مىافتد .

اگر از اين خوردنى نخورى چه شود .

مگر به خدا خدا بگويند بدش مىآيد .

اين عيب چون در تو هست از نام بردن آن چه رنجى .
هامش
( 1 ) كفش ( 2 ) بروت فرا چيزى زدن ، بابروت و گوشهء لب به تحقير اشاره كردن .