مگر به شهر شما يكنفر مسلمان نيست
. . . خدا پرست مگر اندر اين بيابان نيست . )
از شبيه
مگر بلال مرد اذانگو قحط مىشود .
مگر بنگه هندو يغما ميكنيد .
تمثل :
هر سر موى تو در دست دلى مىبينم * چه فتاده است مگر بنگه هندو يغماست .
كمال اسمعيل .
مگر بوران آمده است .
از چه اين همه جامه پوشى يا از چه اينقدر به آتش نزديك شوى .
مگر بيابان ماندهايد .
رجوع به : مگر صحرا . . . ، شود .
مگر بيمار شد آن تنگدستى كه دائم كندهء هيزم شكستى بپرسش رفت غزالى بر او نشست از پاى اما بر سر او به دو گفتا كه بهتر گردى اينبار مخور غم زين جوابش داد بيمار كه بهتر گشته گيرم اى خردمند شكسته بار ديگر كندهاى چند .
اسرارنامهء عطار .
نظير :
هيزمشكاف پيرى فرزانه گاه نزع * مىگفت با قرينش و ميمرد ناگزير
تن را مدار رنجه پى رفع رنج من * زين پير يك دو كندهء ديگر شكسته گير .
مگر پايم به چوب است .
اجبارى براى من در اقدام بدينكار نيست .
مگر پايم بحناست .
خود برمىخيزم ، خود ميروم مرا به تو حاجتى نيست .
مگر پشت شمس العماره لبلبو گفتهام .
بطنز ، گناهى عظيم نكردهام .
نظير : مگر به رودخانهء خدا سنگ انداختهام . مگر باسب شاه يابو گفتهام .
مگر پشت گوشت ( يا ) پشت گوشم داغ لازم دارد .
ديوانه نيستم كه چنين كنم .
مگر پشت گوشت را ببينى .
هرگز آن را نخواهى ديد .
مگر پول را از كاغذ مىبرند .
چرا اسراف روا دارى .
مگر پول ما سكهء عمر دارد .
از چه با آنكه به همان قيمت ديگران خرم به من نفروشى
مگر پى آتش آمدهايد .
چرا بدين زودى ميرويد .
اى گشته دلم بىتو چو آتش گاهى * وز هر رگ جان من به آتش راهى
چون ميدانى كه در دل آتش دارم * ناآمده بگذرى چو آتش خواهى .
عطار .
رجوع به : گويى بسئوال آتش آمده است ، شود .
مگر تخم دو زرده مىكند .
وجود او مهم نيست .
مگر تخم مىكند .
چرا چيز به عاريت گرفته يا وام كرده را به مالك آن رد نكنى .
مگر تركى ؟ چرا به جوابى حسابى قانع نشوى .
رجوع به : اترك التروك . . . ، شود .