[ گويد ] و آنگاه در بند دنيا يا در بند شهوت بود و شهوت زير دست وى نبود بلكه وى زير دست شهوت بود دروغ گفته باشد كه هرچه وى در بند آنست بندهء آنست . كيمياى سعادت .
نظير : هرچه دلبند تست خداوند تست و هرچه هواى تو خداى تو . عين القضاة همدانى .
هرچه در دنيا خيالت آن بود * تا ابد راه وصالت آن بود .
عطار .
هرچه در چشمت خوار آيد نگهدار كه وقتى به كار آيد .
نظير :
ميفكن كول گرچه خوار آيدت * كه هنگام سرما به كار آيدت .
نظامى .
هرچه در خلق سوزى و سازيست اندران مر خداى را رازيست .
سنائى .
هرچه در دل فرود آيد در ديده نكو نمايد .
رجوع به : از محبت نار نورى . . . ، شود .
هرچه در دنيا خيالت آن بود تا ابد راه وصالت آن بود .
عطار .
رجوع به : هرچه در بند آنى . . . ، شود .
هرچه در ديك است به چمچه مىآيد .
نظير : تخرج المقدحة ما فى قعر البرمة .
رجوع به : از كوزه همان برون . . . ، شود .
هرچه در قرآن كاف است در آن شكاف است .
جامهاى نهايت شاخشاخ و لختلخت و ريشريش است . نظير : اگر سراپايش را ارزن بريزند يك دانه به زمين نمىآيد .
هرچه در كان نمك افتد نمك شود .
رجوع به : آلو چو بآلو نگرد . . . ، شود .
هرچه در گوشت آمد او او نيست .
وصف او زير علم نيكو نيست . . . )
سنائى .
نظير : كل ما ميزتموه باوهامكم فأنه مخلوق مثلكم و مردود اليكم .
هرچه در وجه آش و نان تو نيست بفشان و بده كه آن تو نيست
( . . . نخورى ديگرى بخواهد خورد * تو خودت كن بكام و دندان خرد . )
اوحدى .
هرچه دلبند تست خداوند تست و هرچه هواى تو خداى تو .
عين القضاة همدانى .
رجوع به : هرچه در بند . . . ، شود .
هرچه دل گويد بر آن نتوان فزود .
حكم دل بينندگان را جان فزود . . . )
عطار .
بلى هرچه خواهد رسيدن بمردم * بر آن دل دهد هر زمانى گوائى .
فرخى .
هرچه دلم خواست نه آن شد هرچه خدا خواست همان شد .
نظير : پدر خواست و خدا نخواست . ابو الفضل بيهقى .
هرچه ديده بيند دل كند ياد
ز دست ديده و دل هردو فرياد كه . . . * بسازم خنجرى نيشش ز فولاد
زنم بر ديده تا دل گردد آزاد . )
باباطاهر :