هرچه خدا داده است پس ميگيرد عطسه و سرفه را عوض مىدهد .
پيران را عطاس و سرفه فراوان افتد .
هرچه خر نخورد خلج خورد .
بسيار خورد . چيزهاى ناگوارنده خورد .
هرچه خلاف آمد عادت بود قافلهسالار سعادت بود .
نظامى .
رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .
هرچه خوار آيد روزى به كار آيد .
رجوع به : هرچه در چشمت . . . ، شود .
هرچه خواهد رسيدن بمردم بران دل دهد پيشتر زان گوائى .
( همىداد گفتى دل من گوائى * كه باشد مرا روزى از تو جدائى بلى . . . )
فرخى .
رجوع به : هرچه دل گويد . . . ، شود .
هرچه خورده پس نداده .
سخت فربى و گوشتناك است .
هرچه دارم ببر دارم ببقچه پوست خر دارم .
پوششى جز آنچه پوشيدهام ندارم .
نظير : واگردانش آفتاب است .
هرچه دارى اگر بعشق دهى كافرم گر جوى زيان بينى .
هاتف .
هرچه دانى تو به ز نادانيست .
علم اگر قابليست يا جا نيست . . . )
اوحدى .
نظير : علم كل شيئى خير من جهله .
هرچه دختر همسايه چلتر براى ما بهتر .
آنچه ميگويم بنفع تست و مرا در آن .
سود و زيانى نباشد .
هرچه در آينه جوان بيند پير در خشت پخته آن بيند .
از تاريخ سلاجقهء كرمان . رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود .
هرچه در اين پرده نشانت دهند گر نستانى به از آنت دهند .
نظامى .
ضيف با همت چو ز آشى كم خورد * صاحب خوان آش بهتر آورد .
مولوى .
همچو مستسقى كز آبش سير نيست * بر هرآنچه يافتى باللّه مأيست .
بىنهايت حضرت است اين بارگاه * صدر را بگذار صدر تست راه .
مولوى .
هرچه بيابى به از آن مىطلب * گوهر و لعل از دل كان مىطلب
هركه بخس كرد قناعت خسى است * به طلبى كن كه به از به بسى است .
جامى .
هرچه در بغداد است مال خليفه است .
نظير : ده براى كدخدا خوب است و برارش .
العبد و ما فى يده كان لمولاه .
هرچه در بند آنى بندهء آنى .
تمثل : و چون اياك نعبد يعنى بندهء توام و ترا پرستم