هرچند كه بر منبر نادان بنشيند هرگز نشود همبر با دانا نادان
( . . . گر زاغ سيه باغ ز بلبل بستاند * دستان نتواند زدن و نادره الحان
از مرد پديد آيد حكمت نه ز منبر * خورشيد كند عالم پر نور نه سرطان . )
ناصر خسرو .
رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
هرچند كه بس نيك و نرم باشد بر سر ننهد هيچكس نهالى .
ناصر خسرو .
نظير : سگ كه فربه شد قورمهاش نمىكنند .
هرچند كه در خانهء تو خانه كند موش خانه نسپارى تو همىخيره بديشان
( . . . گرچه نبود ميوهء خوش بىپشه و كرم * دهقان ندهد باغ به پشه نه بكرمان . )
ناصر خسرو .
نظير : بهر كيكى گليم نتوان سوخت .
هرچند كه غمگين بود نخواهد از پشه خردمند غمگسارى .
ناصر خسرو .
هرچند كه لبنك « 1 » دهد آسايش بهرام بهرام بشاهى به و لبنك بسقائى .
خاقانى .
هرچند لاله صحن چمن را دهد فروغ پهلو كجا زند به بهى با گل طرى .
مجد همگر .
هرچند مؤمنى چو ندارى سخا و جود از تو هزار بار جوانمرد گبر به .
سوزنى .
رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
هرچه آسان شود بحاصل كار باشد آغازهاى آن دشوار .
از تاريخ بيهق .
نظير : دست كار مىكند چشم ميترسد . هر كارى اولش مشكل است .
هرچه آسان يافتى آسان دهى
. . . درد مشكل يا برابر جان نهى . )
مولوى .
نظير : هرچه به يللى آمد به تللى ميرود . باد آورده را باد ميبرد . و رجوع به : ارزان يافته خوار باشد ، شود .
هرچه آغاز ندارد نپذيرد انجام .
ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست . . . )
حافظ .
نظير : كل ما ثبت قدمه امتنع عدمه . خلاف :
هرچه بآغازى بوده شود * طمع مدار اى پسر اندر بقاش .
ناصر خسرو .
هرچه آن از خلط و خون زيبا بود مبتلاى آن شدن بى جا بود .
عطار .
نظير :
عشقهائى كز پى رنگى بود * عشق نبود عاقبت ننگى بود .
مولوى .
هامش
( 1 ) لبنك نام سقائى بوده است كه بهرام را ميهمان كرد .