هر پاك جامه را نتوان گفت پارساست .
زنگارهاست در دل آلودگان دهر . . . )
پروين . رجوع به : زهد با نيت . . . ، شود .
هر پستى يك بلندى دارد .
رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود .
هر پيراهنى برهنه را باندام است .
نظير :
كوفته بر سفرهء من گو مباش * گرسنه را نان تهى كوفته است .
سعدى .
و آنكه را دستگاه قدرت نيست * گندم پخته مرغ بريان است .
سعدى .
هر تجربهاى عقلى زياده كند .
نظير : التجارب لقاح العقول . فى التجارب علم مستأنف .
فى الاعتبار غنى عن الاختبار .
هر تيرى در تركش داشتن انداختن .
همهء اسباب نيل به مقصود به كار بردن . همه ادلهء خويش گفتن . تمثل : جواب اين نامه برسيد الحق سخنهاى هول باز نموده بود اكفاءوار و هيچ تير در جعبه بنگذاشته . ابو الفضل بيهقى . آخر ما فى الجعبه بر او خواندم . مرزباننامه .
هرجا آش است كل فراش است .
نظير ، هرجا عروسى است پاچه ورميمالد هرجا عزاست يخه ميدرد .
بهرجا شود دود غليان بلند * سلام عليكم منم شاه سوند .
هرجا باد باشد شمع را پنهان برند .
گفتمش پوشيده رخ مگذر ز آه كاتبى گفت . . . )
كاتبى .
هرجا چاهى است يوسفى در وى نيست .
جامع التمثيل . نظير : هر گردى گردو نيست .
هرجا خرس است جاى ترس است .
هرجا دود است دم است .
از دم بخار طعام يا خود طعام را خواهند .
هرجا را مىبرى خون برمىآيد .
جامع التمثيل . نظير :
جهان اين كار دارد جاودانه * خوشى برد بشمشير زمانه
ترا از چشم من ناگاه ببريد * دل من زان بريده خون بباريد
ازيرا خون همىبارم ز ديده * كه خون آيد ز اندام بريده .
ويس و رامين .
هرجا سر هست سخن هست .
بگومگو يعنى اختلافات خرد ميان مردمان يك خانه طبيعى باشد .
هرجا سريست صدائيست .
از صدا آواز اراده كنند . رجوع به : فقرهء قبل شود .
هرجا سنگ است بپاى لنگ است .
نظير : سنگ بدر بسته ميآيد . ماده بعضو ضعيف ميريزد .
اگر سنگى ز گردون اندر آيد * همانا عاشقانرا بر سر آيد .
ويس و رامين .