بدشت اندرون گرگ مردم خورد * خردمند بگريزد از بىخرد . . . )
فردوسى .
رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود .
هر آنگه كه بيگانه شد خويش تو بدانست راز كموبيش تو از او خويشتن را نگهدار باش شب و روز بيدار و هشيار باش
( . . . چو بشناخت او راه و سامان تو * تواند بدى كرد بر جان تو
نبينى از او جز همه درد و رنج * پراكندن دوده و نام و گنج
بر اين داستان زد يكى رهنمون * كه بادى كه از خانه آيد برون
ندانند درمان آن را به بند * اگر بد نخواهى تو بنيوش پند . )
فردوسى .
رجوع به : ما حيلة الريع اذا هبت . . . ، شود .
هر آنگه كه دانا بود پر شتاب چه دانش مر او را چه در شوره آب .
فردوسى .
رجوع به : العجلة من الشيطان . . . ، شود .
هر آنگه كه دل تيره گردد ز رشك مران درد را ديو باشد پزشك .
فردوسى . رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود .
هر آنگه كه روز تو اندرگذشت نهاده همىباد گردد بدشت بدشمن رسد آنكه باشد بگنج بده تا روانت نباشد برنج .
فردوسى .
رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود .
هر آنگه كه كاريت فرمود شاه در آن وقت هيچ آرزو زو مخواه .
اسدى . رجوع به : اى پسر گر ملازم . . . ، شود .
هر آنگه كه گوئى رسيدم بجاى نبايد ز گيتى مرا رهنماى چنان دان كه نادانترين كس توئى اگر پند دانندگان نشنوى .
فردوسى .
نظير :
هر آنكس كه گويد كه دانا شدم * بهرگونه علمى توانا شدم
يكى نغز بازى كند روزگار * كه بنشاندش پيش آموزگار .
فردوسى .
هر آنگه كه موى سيه شد سفيد ببودن نماند فراوان اميد .
فردوسى .
رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، شود .
هر آن مزبله كاكندهتر هرچه بشويند شود گندهتر .
( ليك . . . ) امير خسرو دهلوى .
هر آن معشوق كز عاشق نفور است به صورت گرچه نزديك است دور است .
جامى .