نظير :
زبان در دهان اى خردمند چيست * كليد در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند كسى * كه گوهرفروش است يا پيلهور .
سعدى .
كنونت كه امكان گفتار هست * بگو اى برادر بلطف و خوشى
كه فردا چو پيك اجل دررسد * به حكم ضرورت زبان دركشى .
سعدى .
هر آن كهتر كه با مهتر ستيزد چنان افتد كه هرگز برنخيزد .
سعدى .
و بلبلنامهء عطار . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود .
هر آنكه گردش گيتى بكين او برخاست به غير مصلحتش رهبرى كند ايام
( . . . كبوترى كه دگر آشيان نخواهد ديد * قضا همىبردش تا بسوى دانه و دام . )
سعدى .
هر آن گاهى كه باشد مرد هشيار ز سوراخش دوباره كى گزد مار .
ويس و رامين . رجوع به : هركسى انگشت خود . . . ، و رجوع به : لا يلدغ . . . ، شود .
هر آن گاهى كه دارى گل چدن كار روا باشد اگر دستت خلد خار .
ويس و رامين .
هر آن گاهى كه گيتى گشت بىمن مرا چه دوست در گيتى چه دشمن .
ويس و رامين . رجوع به : دنيا پس مرگ من . . . ، شود .
هر آن گنج كان جز بشمشير و داد فراز آيد آن گنج هرگز مباد .
فردوسى .
هر آنگه كت آمد ببد دسترس ز يزدان بترس و مكن بد بكس .
( . . . كه تاج و كمر چون تو بيند بسى * نخواهد شدن رام با هركسى . )
فردوسى .
رجوع به : گيتى جز از دست نيكى . . . ، شود .
هر آنگه كه آمد زمانه فراز نگردد به مردى و انديشه باز .
رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود .
هر آنگه كه افتاد در آب خشت مرا باك نبود ز باران چو كشت .
فردوسى . ى . رجوع به : آب كه از سر گذشت . . . ، شود .
هر آنگه كه باشد فرشته بجاى به خاك اندرون باد ديو سياه .
عبد الواسع جبلى .
هر آنگه كه بيدادگر گشت شاه شود خايه در زير مرغان تباه .
( چو بيدادگر شد جهاندار شاه * بگردون نتابد ببايست ماه
به پستانها در شود شير خشك * نباشد بنافه درون بوى مشك
زنا و ريا آشكارا شود * دل نرم چون سنگ خارا شود