بوى گل است رابطه گل را بهر مشام * نور مه است واسطه مه را بهر بصر
بر فضل تيغ پاكى گوهر بود نشان * بر قدر مرد نيكى گوهر بود اثر
عود از نسيم خويش در ايام شد مثل * مشك از شميم خويش در آفاق شد سمر . )
قاآنى .
مقدرى كه به گل نكهت و به گل جان داد بهركه هرچه سزا ديد حكمتش آن داد .
رجوع به : آنكه هفت اقليم عالم . . . ، شود .
مقدس نهروان .
بمزاح ، مرائى و اهل سمعه . از مقدسان نهروان خوارج اراده مىشود .
مقدم چون پدر تالى چو مادر نتيجه هست فرزند اى برادر .
شبسترى .
مقدمهء واجب واجب است .
قاعدهء عقلى و اصوليست .
مقدور نيست خوشدلى جاودانهاى .
پنهان بهر فراز كه بينى نشيبهاست . . . )
پروين اعتصامى
مقراض كه آلت جدائى است در نامهء دوستان نگنجد .
اين بيت را در پايان نامههائى كه كاغذ آن مقراضى نشده بود بمعذرت مينوشتند .
مقصود توئى كعبه و بتخانه بهانه .
مقصود من از كعبه و بتخانه توئى تو . . . )
خيالى .
مقصود كاخ و حجره و ايوان نگاشتن كاشانهاى سر بفلك برفراشتن آنست تا دمى بمراد دل اندر او با دوستان يكدل دل شاد داشتن .
مقهور شود لشگر سلطان ستمكار .
نشگفت كه مقهور شد آن لشكر مخذول . . . )
معزى .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
مكافات به آن دنيا نمىماند .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكافات بد جز بدى نيست بس .
از آن پس نكوهش نباشد ز كس . . . )
فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكافات بد را بد آيد پديد .
كنون روز بادافره ايزديست . . . )
فردوسى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكافات بد را ز يزدان بديست .
كنون روز بادافره ايزديست . . . )
فردوسى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكافات بر يخ نوشتن .
مثال :
ببرفاب رحمت مكن بر خسيس * چو كردى مكافات بر يخ نويس .
سعدى .
رجوع به : بر يخ نوشتن ، شود .
مكافات بقيامت نماند .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
مكر زنان بار خر است .
رجوع به : النساء حبائل . . . ، شود .