هر آن خشتى كه بر سقف سرائيست بدان كان از سر كشور خدائيست .
ناصر خسرو .
هر آن ديو كايد زمانش فراز زبانش بگفتار گردد دراز .
فردوسى .
رجوع به : اذا جاء اجل البعير . . . ، شود .
هر آن ريش كز مرهم آيد به راه تو داغش كنى بيش گردد تباه .
اسدى .
رجوع به : هر چيزى بجاى خويش . . . ، شود .
هر آن سختى كه با تو روى بنمود گر آسان گيريش آسان شود زود .
ناصر خسرو .
هر آن سر كه او آز را افسر است به خاك اندر است ار ز مه برتر است بوى بندهء آز تا زندهاى پس آزاد هر گزنهاى بندهاى .
اسدى .
رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود .
هر آن سرى كه دارى با دوست در ميان منه چه دانى كه وقتى دشمن گردد .
سعدى .
هر آن شاه كو خوار دارد شهى شود زود از او تخت شاهى تهى
( . . . گنهكار چون بد نبيند ز شاه * دليرى كند بيشتر بر گناه . )
اسدى .
هر آن شه كه در بند دينار بود بنزديك اهل خرد خوار بود .
فردوسى .
هر آن صنعت كه بر سنجى بمالى بهاى گوهرى باشد سفالى .
( بزر نرخ هنر هست از هنر دور * چو نيكو گفت آن استاد مشهور . . . )
وحشى .
هر آن عاقل كه با مجنون نشيند نگويد جز حديث روى ليلى .
( حكايت بر مزاج مستمع گوى * اگر خواهى كه دارد با تو ميلى . . . )
سعدى .
هر آن قسمت كه آنجا شد كم و افزون نخواهد شد .
مرا روز ازل كارى بجز رندى نفرمودند . . . )
حافظ .
نظير : قضاى نوشته نشايد سترد . رجوع به : اگر زمين و زمانرا . . . ، شود .
هر آن كار كان برنيايد بزر برآيد بشمشير و زور و هنر .
اسدى .
نظير :
اى بسا قفل در اين كاخ دو در * كه كليدش نتوان يافت ز زر .
جامى .
هر آن كارى كه چارهش بيش سازى چو كام دل بيابى بيش نازى .
ويس و رامين .
نظير : هرچه آسان يافتى آسان دهى .