تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1899

مساهمون:

ص١٨٩٩

باب ه

هادى ! اسمت را بما نهادى

! از چه عيب و رسوائى خود را به من نسبت كنى .

هذا الفرس هذا الميدان .

از فيه ما فيه . نظير : اين گوى و اين ميدان .

هذا ايضا من بركة البرامكه .

نعمان بن منذر دمشقى پس از تدمير برامكه بر سر قبور آنان مىآمد و مدح آنان ميگفت خبر بخليفه بردند او را بخواست تا شكنجه كند چون به خدمت رسيد خليفه پرسيد از باس ما نترسى كه مردودين ما را مدح كنى گفت من مردى مالدار بودم و بفاقه افتادم و با اهل خويش بسامره آمدم و بخانهء فضل بن يحيى رفتم و او مرا بانواع كرامتها نوازش كرد و حكايت دراز است . خليفه را در پايان قصه آب در ديده بگشت و فرمود تا خلعت وصلتى بزرگوار نعمان را دهند و چون عطا به دو آوردند گفت . . . اين نيز از بركت برمكيان است . تمثل :
تشريف خاص خويشتنم داد عقل و گفت * كز بركت برامكه بود آنچه يافتم .
ابن يمين .
اى از كرم چو برمكيان در عرب مثل * اى از هنر چو بلعميان در عجم سمر .
معزى .

هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ .

قرآن كريم . سورهء 18 . آيهء 77 .
گفته هذا فراق با موسى * كه رود در جوال با موسى .
اوحدى .
گفت هذا فراق يا موسى * چون توئى بىوفاق يا موسى .
اوحدى .
مشو جفت كس باش همواره طاق * بگو ور كه موسى است هذا فراق .
مرحوم اديب .

هذا يَوْمُ يَنْفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ .

قرآن كريم . سورهء 5 . آيهء 119 .

هاريسم واريسم خواجه بدروازه رسيد كارم به جائى نرسيد .

شوى زن را كلوچى چند پنبه داد كه تا بازآمدن او از سفر ريشته و مهيا سازد زن بكاهلى زمان بگذاشت و چون مراجعت مرد نزديك شد بريشتن آغاز كرد و با خود ميگفت . . . نظير : آفتاب بزردى افتاد تنبل بجلدى افتاد
هان تا سپر نيفكنى از حملهء فصيح كاو را جز اين مبالغهء مستعار نيست . سعدى

هان ! ديگر آواز نميكنم ! يكى در خانهء مردى قزوينى را بكوفت و پرسيد فلان در خانه‌اى ؟ قزوينى به تن خود بپاسخ گفت نه ! گفت پس آوازت مىآيد ! قزوينى دست بر دهان نهاده و گفت .

. .
پس مثال تو چو آن حلقه ز نيست * كز درونش خواجه گويد خواجه نيست حلقه زن زين نيست دريابد كه هست * پس ز حلقه برندارد هيچ دست .
مولوى .

هانى پاپاقم هانى چماقم .

بتركى كجاست كلاه و كجاست چوب گنده و ستبر من .