مفرماى كارى بدان كارگر كز آن كار نتواند آمد بدر .
اسدى .
رجوع به : از هركسى كارى . . . ، شود .
مفرماى هيچ آدمى را مجرگ .
چنين گفت هارون مرا روز مرگ . . . )
ابو شكور بلخى .
نظير :
اگر بگروى تو بروز حساب * مفرماى درويش را شايگان .
ابو الحسن شهيد .
مفلسان گر خوش شوند از زر قلب ليك ان رسوا شود در دار ضرب
( تشنه را گر ذوق آيد از سراب * چون رسد در وى گريزد جوى آب . . . )
مولوى .
مفلس در امان خداست .
نظير : المفلس فى امان اللّه . رجوع به : كف دست كه مو ندارد . . . ، شود .
مفلس كه رسد بگنج ناگاه ز افزونى حرص گم كند راه
( افزون ز طلب چو يافت مردم * شك نيست كه دست و پا كند گم . . . )
امير خسرو دهلوى
مفلس كيميافروش .
مثال :
از سخنهاى عذب شكر طعم * در دهان زمانه نوش منم
ليكن از رد سمع مستمعان * با زبانى چنين خموش منم
در زواياى رستهء معنى * مفلس كيميافروش منم .
انورى .
مقام بوذر و سلمان گرت بود مقصود خلاص بوذر بنماى و صدق سلمانى .
قاآنى .
مقامر را دو شش مىبايد دو يك مىآيد .
سعدى .
مقبل آن است كه او هندوى سلطان باشد .
فرخ آنست كه لالاى شهنشاه بود . . . )
سلمان ساوجى .
مقبولتر نهند ز خامه گواه را .
اثير اخسيكتى . نظير : لا عبرة بالقرطاس .
مقدار آفتاب ندانند مردمان تا نور او نگردد از آسمان جدا
( اهل سرخس مىنشاسند حق من * تا رحلتى نباشد از اين جايگه مرا . . .
آنگاه قدر او بشناسند با يقين * كايد شب و پديد شود بر فلك سها
اندر حضر نباشد آزاده را خطر * وندر حجر نباشد ياقوت را بها . )
سنائى . « 1 »
مقدار هر درخت پديد آيد از ثمر
معيار هر وجود عيان گردد از صفات . . . ) * مهر منير را كه معرف به از فروغ
ابر مطير را كه مؤيد به از مطر
هامش
( 1 ) اين اشعار با بعض تحريفات بنام عبد الواسع جبلى نيز ديده شد :اهل هرى مرا نشناسند بر يقين * تا رحلتى نباشد زين منزل فنا
مقدار آفتاب ندانند مردمان * تا نور او نگردد از چشمها جدا . . .