با او ستيزد * همان در دامن مادر گريزد . )
مصاحب .
وفاى سگ .
اين حيوان همهجا چون مثل اعلى و صنم عقلى وفادارى شناخته شده است .
وفاى هر چيز بيش از آدميزاد است ( يا ) به از آدميزاد است .
چندين سال است كه او مرده است و شيئى متعلق به او هنوز برجايست .
وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً .
قرآن كريم . سورهء 4 آيهء 97 .
رجوع به : فضل اللّه . . . ، شود .
و فوق تدبيرنا لله تقدير .
از العراضه . رجوع به : العبد يدبر . . . ، شود .
و فى السماء نجوم ما لها عدد و ليس يخسف الا الشمس و القمر .
( قل للذى بصروف الدهر عيرنى * هل عاند الدهر الا من له خطر
اما ترى البحر يعلو فوقها جيف * و يستقر باقصى قعره الدرر . . . )
از قابوسنامه .
نظير :
سهل است اگر جفا كشم از دور بيوفا * زحمت نصيب مردم و الا گهر بود
در آسمان ستاره بود بيشمار ليك * رنج كسوف بهرهء شمس و قمر بود .
ابن يمين .
مرد در ظلمت ايام گهر يابد و كام * كه به ظلمت گهر اسپرد همىاسكندر
كار چون راست بود مرد كجا گيرد نام * از چنين حادثهها مردان گردند سمر
مرد آسيب فلك يابد كاندر دو صفت * همچنو عنصر نفع آمد و سرمايهء ضر
هيچ نامرد مخنث كه شنيده است بدهر * كز هنر درخور تاج آمد و آن منبر
شير پرزور نه از پايهء خواريست ببند * سگ طماع نه از بهر عزيزيست بدر
سخت بسيار ستاره است بر اين چرخ و ليك * پس سيه جرم نگردند مگر شمس و قمر .
سنائى .
اگر هزار گنه چاكرى كند نبود * چنان بزرگ كه اندك جريمهء سرور
ستارگان همه در گردشند بر گردون * گرفت نيست از آن جمله جز كه بر مه و خور .
سلمان ساوجى .
رجوع به : سر بزرگ بلاى . . . ، شود .
و فى الشر نجات حين لا ينجيك احسان .
از العراضه .
و فى الناس من اذا اوحزا عجز .
از نفثة المصدور زيدرى . پارهء مردمان چون كوتاه گفتن خواهند از بيان مقصود درمانند .
وقت باشد كه شير شرزه از مردار طعمه سازد و باز سپيد با فضلهء اشكنبه پردازد .
مقامات حميدى . فربما علق البازى بالكرش . « 1 » از مقامات حميدى .
وقت جنگ بكاهدان وقت شادى بميدان .
رجوع به : وقت مواجب سرهنگ . . . ، و
هامش
( 1 ) كرش . اشكنبه است .