تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1881

مساهمون:

ص١٨٨١
پنداشتم كه واسطهء قلادة شهر اينجاست . مقامات حميدى . در پهلوى مسجد اعظم و جامع محترم جائى بدست آوردم و واسطة قلادهء صف مسجد شدم . مقامات حميدى . رجوع به : واسطة العقد ، شود .
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند چون بخلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند . حافظ . نظير :
محتسب در قفاى رندان است * غافل از صوفيان شاهدباز .
سعدى .
مى خور كه شيخ و حافظ و مفتى و محتسب * چون نيك بنگرى همه تزوير مىكنند .
حافظ . رجوع به : اگر بابا بيل زنى . . . ، و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
واعظى را گفت روزى سائلى كى تو منبر را سنىتر قائلى بر سر بارو يكى مرغى نشست از سر و دمش كدامين بهتر است گفت اگر رويش به شهر و دم بده روى او از دم او ميدان تو به ور سوى شهر است دم رويش بده خاك آن دم باش و از رويش بجه . مولوى . نظير :
مرغ دم سوى شهر و سر سوى ده * دم آن مرغ از سر او به .
عليكم بالسواد الاعظم . و رجوع به : ده مرو . . . ، شود .

واقعهء مشكل است ديدن و نادان شدن .

هر نفسم خون دل ريزى و گوئى مبين . . . )
اوحدى .

واقف دم باش .

نظير . اين دم را باش . نقد را عشق است . دم غنيمت است .

واكن كيسه بخور هريسه .

گج .

و الا بسخن گردد مردم نه به بالا .

چون تير سخن راست كن آنگاه بگويش * بيهوده مگو چوب مپرتاب ز پهنا نيكو بسخن شو نه بدين صورت از ايراك . . . )
ناصر خسرو .
و الا نگشت هيچ‌كس و عالم ناديده مر معلم و الا را . ناصر خسرو . رجوع به : هيچكس از پيش خود . . . ، شود .

واله گردى چو مفلسى پيش آيد .

جامع التمثيل .

وامانده به درمانده .

از مجموعهء امثال طبع هند .

واماندهء خر بگاو ميبايد داد .

جامع التمثيل . رجوع به : اگر عنقا ز بىبرگى . . . و رجوع به : نخورد شيرنيم . . . ، شود .

وام چنان كن كه توان باز داد .

هاتف خلوت به من آواز داد . . . )
نظامى . رجوع به : پا باندازهء گليم . . . ، شود .