تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1878

مساهمون:

ص١٨٧٨
ستان و به من آر تا فراخى عيش و رفاه زندگانى ما را مايه و مددى باشد . نخود گفت فرمان‌بردارم . در حال رخت برگرفت و رهسپار عاصمهء ملك شد . نماز ديگر بديهى رسيد و زنى ديد كه بر كنار حوضى جامه شستى . پيراهن بدر كرد ، از خوى و غبار سخت شوخگن شده و زن را داد تا بشويد زن گفت مرا جز اندكى صابون بنماند و از جامه‌ها نيمى ناشسته برجايست . نخود از انكار و مضايقت او برآشفت و سر در آبدان نهاد و چندانكه آب در آبگير بود بدم دركشيد و روان شد . شبگير شغالى گرازان با او راست آمد و از مقصد و غايت سفر او پرسيد . نخود گفت بدار الملك روم تا نيم غاز مغصوب پدر از شاه بازستانم شغال گفت مرا اجازت ده تا در صحبت تو بدانسوى آيم باشد كه صعوبتى افتد و ترا بكارى باشم . گفت روا باشد . نخود تفت مىشتافت و شغال را با همه چستى گهرى توان متابعت او نبود چون نعره‌وارى چند از راه بنوشتند شغال يكباره فروماند و گفت اى يار طاقت من برسيد و پاى از كار بشد و بيش اين سرعت و شتاب برنتابم . نخود گفت دندان‌ها بركن و به شكم من فروشو تا تو را به شهر بردارم . شغال چنان كرد . ديگر روز پگاه با پلنگى دوچار آمد پلنگ نيز همقدمى نخود آرزو كرد و مانند شغال از تندى رفتار او عاجز آمد و نخود پلنگ را هم با شرط بركندن دندان در جوار شغال به شكم جاى داد و چون بكرسى مملكت درآمد از گرد راه نزد پادشاه شد و قصه برداشت . شاه از شوخى و گستاخى دادخواه و بىارزى مدعاى او بخشم رفت و فرمان داد او را نزد خروسان جنگى افكنند تا چشمانش بيرون كنند چون خروسان قصد وى كردند نخود عطسه‌اى بزد و شغال از بينى او بدرافتاد و خروسان را بجمله بخورد . شاه فرمود او را بسگان شكارى دهند در زمان پلنگ از دهان او بيرون شد و سگان بردريد پادشاه مثال داد تا كاهى فراوان گرد كنند چند كوهى و آتش درزنند و نخود را در آن بسوزند نخود آن آب دركشيده بر آتش تاخت و آتش بجاى فرومرد . شاه چون دانست با او بچاره برنيايد دستورى فرمود تا او را بخزانه گذارند و او بنشان نيم غاز خويش برگيرد و زحمت ببرد نخود بخزانه شد و زر و جواهر برنهاده يك جا بيوباريد و نيم غازى در دست به خدمت شاه آمد و بنمود و رخصت انصراف يافت . چون به خانه بازگشت مادر را گفت مرا بر چرخهء خويش آويز و زمان زمان با دوك بر پشت من همىزن نرم‌نرم ، مادر چنان كرد و نخود با هر زخم دوك مشتى زر و گوهر از دهان ريختن گرفت تا شكم از آكنده‌ها بپرداخت پدر و مادر از ديدن آن مايه خواسته شادان شدند و به قيمت عمر در رغد و يسار شادكام و شادخوار با پسر بسر بردند .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1878 | على اكبر دهخدا