باب و .
واپسى است گر فلك با تو به مهر رو كند ورت دهد فزونئى آنهمه نيز اندكيست .
مرحوم اديب .
وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها .
قرآن كريم . سورهء 2 آيهء 185 .
واجب آمد بر آدمى شش حق اولش حق واجب مطلق بعد از آن حق مادر است و پدر و آن استاد و شاه و پيغمبر
( . . . اگر اين چند حق بجاى آرى * رخت در خانهء خداى آرى
حق اينها بدان كه اربابند * مقبلان اين دقيقه دريابند
حب ايشان سرت برافرازد * بغض ايشان بخاكت اندازد . )
اوحدى .
واجب است تتابع طريق اولى را .
قضا متابعت راى روشن تو كند كه . . . )
سلمان ساوجى . نظير : ترجيح بلا مرجح محال است . تفضيل مفضول بر فاضل قبيح باشد .
واجب است مراعات خاندان قديم
ز خاندان قديمم من و تو خود دانى * كه . . . )
ز روزگار عزيز تو آن طمع دارم * كه داد من بستانى ز روزگار لئيم
مرا ز دست برفته است سيم و زر جمله * از آن شده است مرا روى و موى چون زر و سيم . )
عبد الواسع جبلى .
واجب نبود بكس بر افضال و كرم واجب باشد هر آينه شكر نعم
( . . . تقصير نكرد خواجه درنا واجب * من در واجب چگونه تقصير كنم . )
منسوب برودكى نظير : سلام سنت است و جواب آن واجب . از جامع التمثيل .
واحد كاالالف .
تمثل :
واحد كالالف كبود آن ولى . مولوى .
وادى پيموده را از سر گرفتن مشكل است .
. . . چون زليخا عشق ميترسم جوان سازد مرا )
صائب .
واستان از دست ديوانه سلاح تا ز تو راضى شود عدل و صلاح
( . . . چون سلاحش هست و عقلش نى ببند * دست او را ، ورنه آرد صد گزند . )
مولوى .
واسطة العقد .
گوهرى گرانبها در رشتهاى از گوهرها . رجوع به : فقرهء بعد شود .
واسطهء قلاده .
قلاب و پيوندگاه گردنبند كه از فلزى گرانبهاتر كنند . مثال : بهر طرف كه رسيدم .