وامق و عذرا .
عاشق و معشوقهء مثلى از عرب . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .
وامگير تا از تو وانگيرند .
جامع التمثيل .
واى آن زنده كه با مرده نشست مرده گشت و زندگى از وى بجست .
( اى خنك آنمرده كز خود رسته شد * در وجود زندهء پيوسته شد . . . )
مولوى .
واى آن كو عاقبتانديش نيست .
( ابلهانش فرد ديدند و ضعيف * كى ضعيف است آنكه با شه شد حريف
ابلهان گفتند مردى بيش نيست . . . )
مولوى .
واى آن مرد كو كم است از زن .
كاهلى پيشه كردى اى كم زن . . . )
سنائى .
رجوع به : آن دل مردى كه . . . شود .
واى از آن زهدى كه از بيعلم يابد انتشار .
واى از آن علمى كه از بيعقل گردد منتشر . . . )
سنائى .
نظير :
صاحبدلى بمدرسه آمد ز خانقاه * بگسست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عابد و عالم چه فرق بود * تا اختيار كردى از آن اين فريق را
گفت آن گليم خويش برون مىكشد ز موج * وين جهد مىكند كه بگيرد غريق را .
سعدى .
واى از آن علمى كه از بىعقل گردد منتشر
. . . واى از آن زهدى كه از بىعقل يابد انتشار . )
سنائى .
واى از آن مرغى كه او پريد بر نارسته پر .
پا منه در حلقهء اصحاب دل بيعلم دين . . . )
مرحوم اديب .
واى اگر از پس امروز بود فردائى .
گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد . . . )
حافظ .
واى بباغى كه كليدش ميوانه باشد .
ميوانه بلهجهء قزوينيان تاك و رز باشد نظير :
بلد انت غزاله * كيف باللّه نكاله .
واى بجان آنكه مرد .
رجوع به : فقرهء بعد شود .
واى به حال آنكه مرد .
مردگان را زود فراموش كنند .
واى بخونى كه يكشب از ميانش بگذرد .
سپوز كارى در احقاق حقى حق را پايمال كند .
واى بر آنكو درم ندارد و دينار چون ورق زر شود برنگ و دنانير .
لامعى .
رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود .