تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1882

مساهمون:

ص١٨٨٢

وامق و عذرا .

عاشق و معشوقهء مثلى از عرب . رجوع به : ليلى و مجنون ، شود .

وامگير تا از تو وانگيرند .

جامع التمثيل .
واى آن زنده كه با مرده نشست مرده گشت و زندگى از وى بجست .
( اى خنك آنمرده كز خود رسته شد * در وجود زندهء پيوسته شد . . . )
مولوى .

واى آن كو عاقبت‌انديش نيست .

( ابلهانش فرد ديدند و ضعيف * كى ضعيف است آنكه با شه شد حريف ابلهان گفتند مردى بيش نيست . . . )
مولوى .

واى آن مرد كو كم است از زن .

كاهلى پيشه كردى اى كم زن . . . )
سنائى . رجوع به : آن دل مردى كه . . . شود .

واى از آن زهدى كه از بيعلم يابد انتشار .

واى از آن علمى كه از بيعقل گردد منتشر . . . )
سنائى . نظير :
صاحبدلى بمدرسه آمد ز خانقاه * بگسست عهد صحبت اهل طريق را گفتم ميان عابد و عالم چه فرق بود * تا اختيار كردى از آن اين فريق را گفت آن گليم خويش برون مىكشد ز موج * وين جهد مىكند كه بگيرد غريق را .
سعدى .

واى از آن علمى كه از بىعقل گردد منتشر

. . . واى از آن زهدى كه از بىعقل يابد انتشار . )
سنائى .

واى از آن مرغى كه او پريد بر نارسته پر .

پا منه در حلقهء اصحاب دل بيعلم دين . . . )
مرحوم اديب .

واى اگر از پس امروز بود فردائى .

گر مسلمانى از اين است كه حافظ دارد . . . )
حافظ .

واى بباغى كه كليدش ميوانه باشد .

ميوانه بلهجهء قزوينيان تاك و رز باشد نظير :
بلد انت غزاله * كيف باللّه نكاله .

واى بجان آنكه مرد .

رجوع به : فقرهء بعد شود .

واى به حال آنكه مرد .

مردگان را زود فراموش كنند .

واى بخونى كه يكشب از ميانش بگذرد .

سپوز كارى در احقاق حقى حق را پايمال كند .
واى بر آنكو درم ندارد و دينار چون ورق زر شود برنگ و دنانير . لامعى . رجوع به : اى زر تو خدا نه‌اى . . . ، شود .