نيكى گم نگردد در دو گيهان .
گناهمرا بيامرز و چنان دان كه . . . )
ويس و رامين .
نظير : خير در خانهء صاحبش را مىشناسد . رجوع به : فقرهء قبل ، و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نيكى نبود سزاى بدكردارى .
بد ميكنى و نيك طمع ميدارى . . . )
از كليله و دمنه .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
نيكى نيك را و بدى بد را .
گج . رجوع به : با بدان بد باش . . . و رجوع به : از مكافات عمل غافل مشو . . . ، شود .
نيكى و بدى كه در نهاد بشر است شادى و غمى كه در قضا و قدر است با چرخ مكن حواله كاندر ره عشق چرخ از تو هزار بار بيچارهتر است .
خيام .
رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .
نيكى و پرسش ؟ نظير : در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست .
حافظ .
نيل المنى فى الغنى .
على عليه السلام .
نيلى كز اوست سبطى سيراب خون شود آبش بكام قبطى ابتر .
( گنج موافق نه بلكه رنج منافق * هر دو بجان بخش ابر دستش اندرآرى . . . )
قاآنى .
نيم حكيم طبيب خطر ( يا ) بلاى جان نيم فقيه خطر ( يا ) بلاى ايمان .
رجوع به :
آنكه نداند . . . ، شود .
نيمخوردهء سگ هم سگ را شايد .
نيم غاز بابامرا ميخواهم .
در بازستدن چيزى بىارزش مطالبتى سخت كند . و مأخوذ از اين افسانهء مشهور است كه مادران كودكان خرد را گويند :
درودگرى را بامدادان زن به خانه طعام ساز ميكرد و مىانديشيد كه اگر مرا پسرى بودى حالى گرم اين طعام با دكان بردى و شوى از نيكو خدمتى فرزند و تيمارخوارى جفت دل خوش كردى ناگاه نخودى از ديك فروجست و گفت اينك من پسر و بنده فرمان تو ! هرچه ترا هواست بفرماى تا چنان كنم . زن گفت بشتاب و كاسهء ماستبا بدكان بر تا پدر را از آن قوت و از ديدار تو قوت باشد . نخود كاسه برگرفت و بدكان شد . درودگر پرسيد كيستى . گفت پسر و پرستارزادهء تو . مرد نيك شاد شد و گفت فرزندان را دستيارى و پشتيبانى پدر كردن موجب نيل امانى و برخوردن از عمر و جوانيست . اكنون مرا در دريافت سمتى رفته يارى ده . گفت پدر روشن كند تا مرا چه بايد كردن . گفت بىهيچ درنك راه سپاهان گير و چون به حضرت رسى نيم غاز « 1 » مرا كه عاملان خراج بحيف بردهاند از شاه باز
هامش
( 1 ) غاز چنان كه مشهور است هفت يك پشيز بوده است .