مغز خر خورده است . مغز خر خوردش دادهاند
. بسى ابله و كاناست . مثال :
ملك مطلب گر نخوردى مغز خر * ملك « 1 » گاوان را دهند اى بىخبر .
عطار .
مغز خر خورديم ما تا چون شما * پشه را داريم همراز هما .
مولوى .
زو چو استعداد شد كان رهبر است * هر غذائى كو خورد مغز خر است .
مولوى .
خلق گويند مغز خر خورده است * هركه در احمقى تمام بود .
كمال اسمعيل .
شما را مغز خر داده است ايام * از اينيد اين سر خر بسته در دام .
اسرارنامهء عطار .
هركه را احمقى بود به تمام * خلق گويند مغز خر خورده است
ور چنين است مجد قزوينى * مغز تنها نه مغز و سر خورده است
در سرش مغز نيست پندارى * مغز او را خرى دگر خورده است .
كمال اسمعيل .
نظير : مغز شتر خورده است .
مغز را بد گوى نى گلزار را .
خويش را تأويل كن نه اخبار را . . . )
مولوى .
مغز شتر خورده است .
هر كو به غذا مغز شتر خورده نباشد * آلت ز پى شيشه زدودن تبر آرد ؟
اثير اخسيكتى .
رجوع به : مغز خر خورده است ، شود .
مغز گنجشك خورده .
بس دراز ميگويد .
مغلوب را حكم عدم گيرند .
بهاء الدين ولد .
مغيلان زير پهلو چون توان خفت .
همه شب با خيال غمزه درگفت . . . )
خسرو دهلوى .
مفت را كه گفت ؟ كسى برايگان كسى را چيزى ندهد .
مفتئى را ديد آن پرهيزكار بر در سلطان نشسته روز بار فتوئى پرسيد از او مرد حكيم گفت اين چه جاى فتوى است اى سليم مرد گفتش بر در شاه و امير هم چه جاى مفتى است اى خرده گير .
عطار .
مفرداتش خوب است اما مرده شور تركيبش را ببرد .
سبحانى نام درويشى معدودى كلمات حكمت و عرفان را بمسخره بدون ربطى بين آنها روان مىگفت و شنونده تا زمانى دراز گمان مىبرد كه به جد ميگويد و فهم آن بر شنونده دشوار است روزى ناشناس در حلقهء درس ميرزا ابو الحسن حكيم معروف بجلوه حاضر شد و در ميان مباحثه همان الفاظ مسلسل گفتن گرفت حكيم چند لحظه متحير به دو نگريسته و سپس بفراست هزال بودن او را دريافت و گفت . . .
هامش
( 1 ) ملك در مصراع دوم بمعنى خلر و جلبان است .