تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 1872

مساهمون:

ص١٨٧٢

نيست لاله بيداغ و شكر بىمگس و گل بىخار .

( راست گويند حكيمان جهانديده كه . . . ) قاآنى . رجوع به : گنج و مار و گل و خار و . . . ، شود .

نيست لايق مشك و عود و كون خر .

نيست لايق عز نفس و مرد غر . . . )
مولوى .
نيست مارى در بن غارى كه بهر زهر او خلق ترياقى نكرد و نافريد او منترى . مرحوم اديب .

نيست مرد بىادب صاحب مقام .

بندگى از خودشناسى شد تمام . . . )
عطار .

نيست معشوقى ز عاشق بىخبر .

آن مليحان كه طبيبان دلند * سوى رنجوران بپرسش مايلند ور حذر از ننگ و از نا مىكنند * چاره‌اى سازند و پيغامى كنند ورنه در دلشان بود آن مفتكر . . . )
مولوى .

نيست ممكن كه بود هرگز چون باز غراب .

همه خواهند كه باشند چو او و نبوند . . . )
فرخى .

نيست منزل اقبال بىنشيب و فراز .

چو هست فرصت انعام مغتنم دارد كه . . . )
كمال اسمعيل .
نيست مهر زمانه بىكينه سير دارد ميان لوزينه
( . . . گفت بهلول را يكى داهى * جبه‌اى برد بخشمت خواهى گفت خواهم دويست چوب بر او * گفت چوبت چه آرزوست بگو گفت زيرا كزين سراى سپنچ * هيچ راحت نيافت كس بيرنج . )
سنائى . رجوع به : گنج و مار و گل و خار و . . . ، شود .

نيست مى بىخمار و گل بىخار .

ز آنكه در زير هفت و پنج و چهار . . . )
سنائى . رجوع به : گنج و مار و گل و خار و . . . ، شود .

نيست هر پرنده‌اى سيمرغ قاف .

گرچه هر مرغى زند ز اين شيوه لاف . . . )
عطار . رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
نيست هر عقل حقيرى پايدار وقت حرص و وقت جنگ و كارزار . مولوى . نظير : وقت خشم و وقت شهوت مرد كو .

نيست هست نشود و هست نيست نگردد .

( ؟ ) رجوع به : چيزى كه هست . . . ، شود .
نيستى آسوده‌خاطر تا كه از شاخ رطب دست تو كوتاه و دست آرزو كوتاه نيست . مرحوم اديب .

نيستى آگه از نرخ پياز .

اشاره :
وقت آن آمد كه اعدا را بكوبد سر چو سير * تا يكايك آگهى يابند از نرخ پياز .
سوزنى .