نيست لاله بيداغ و شكر بىمگس و گل بىخار .
( راست گويند حكيمان جهانديده كه . . . ) قاآنى . رجوع به : گنج و مار و گل و خار و . . . ، شود .
نيست لايق مشك و عود و كون خر .
نيست لايق عز نفس و مرد غر . . . )
مولوى .
نيست مارى در بن غارى كه بهر زهر او خلق ترياقى نكرد و نافريد او منترى .
مرحوم اديب .
نيست مرد بىادب صاحب مقام .
بندگى از خودشناسى شد تمام . . . )
عطار .
نيست معشوقى ز عاشق بىخبر .
آن مليحان كه طبيبان دلند * سوى رنجوران بپرسش مايلند
ور حذر از ننگ و از نا مىكنند * چارهاى سازند و پيغامى كنند
ورنه در دلشان بود آن مفتكر . . . )
مولوى .
نيست ممكن كه بود هرگز چون باز غراب .
همه خواهند كه باشند چو او و نبوند . . . )
فرخى .
نيست منزل اقبال بىنشيب و فراز .
چو هست فرصت انعام مغتنم دارد كه . . . )
كمال اسمعيل .
نيست مهر زمانه بىكينه سير دارد ميان لوزينه
( . . . گفت بهلول را يكى داهى * جبهاى برد بخشمت خواهى
گفت خواهم دويست چوب بر او * گفت چوبت چه آرزوست بگو
گفت زيرا كزين سراى سپنچ * هيچ راحت نيافت كس بيرنج . )
سنائى .
رجوع به : گنج و مار و گل و خار و . . . ، شود .
نيست مى بىخمار و گل بىخار .
ز آنكه در زير هفت و پنج و چهار . . . )
سنائى .
رجوع به : گنج و مار و گل و خار و . . . ، شود .
نيست هر پرندهاى سيمرغ قاف .
گرچه هر مرغى زند ز اين شيوه لاف . . . )
عطار .
رجوع به : نه هركه آينه سازد . . . ، شود .
نيست هر عقل حقيرى پايدار وقت حرص و وقت جنگ و كارزار .
مولوى .
نظير : وقت خشم و وقت شهوت مرد كو .
نيست هست نشود و هست نيست نگردد .
( ؟ ) رجوع به : چيزى كه هست . . . ، شود .
نيستى آسودهخاطر تا كه از شاخ رطب دست تو كوتاه و دست آرزو كوتاه نيست .
مرحوم اديب .
نيستى آگه از نرخ پياز .
اشاره :
وقت آن آمد كه اعدا را بكوبد سر چو سير * تا يكايك آگهى يابند از نرخ پياز .
سوزنى .